تبليغاتX
قالب وبلاگ قالب وبلاگ
صدای عدالت

صدای عدالت
 
جستجوی راهی به سوی حقیقتی که با آمدن مهدی(عج)روشن می شود

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/12/22 توسط صدای عدالت
سلام.شش سال پیش در چنین روزی حادثه ای تلخ در دانشگاه شریف رخ داد.حادثه ای که به ماجرای ۲۲ اسفند معروف شد.توهینی بی سابقه به شهدای گمنام از طرف عده ای غافل.باید اعتراف کنم که از آن روز تا به حال این جماعت وحشی رو که هیچ امر الهی رو قبول ندارند بیشتر شناختم.هم خودشون رو و هم اجدادشون رو.

ماجرا همیشه از درگیری مستکبرین با حق شروع می شه و البته ارتباط عمیقی پیدا می کنه با حادثه ای که هنوز ادامه داره و اون حادثه عاشورا است.اگه ۱۴۰۰ سال قبل یه عده ای با نام دفاع از ارزش های اسلامی اومدند و جلوی کاروان امام حسین (ع) رو گرفتند امروز بچه های همون ها آمدند و به اسم حفظ جایگاه علمی دانشگاه! جلوی ورورد شهدا رو به دانشگاه گرفتند.اگه ۱۴۰۰ سال پیش لشکر یزید با سوت و کف مانع می شدند حرف امام حسین (ع) شنیده بشه امروز دیدیم که غرب زدگان بی مایه با سوت و کف از شهدا استقبال کردند تا مبادا نور الهی منتشر شده از پیکرهای مطهر شهدا دلهای این افراد رو کمی از خواب غفلت بیرون بیاره.اگه اون روز توی کربلا جنگ میان استکبار مرفهین جامعه و مستضعفین رخ داد این بار در دانشگاه شریف درگیری میان قشر مرفه بی درد و دانشجویان دغدغه مند رخ داد.

اما دیگر چهره دنیا عوض شده و حق نه تنها با خون که با شمشیر نیز مقابل کفر پیروز می گردد.اگر در کربلا این لشکر امام حسین (ع) بود که در ظاهر شکست خورد و در باطن پیروز شد امروز دیدیم که دانشجویان پیرو امام حسین(ع) و با شعار یا حسین(ع) لشکر یزید را به عقب راندند و اشک های زیبای آنها التیام بخش زخم توهین آن غافلان به شهدا بود.

ای کاش امام زمان (عج) ما بیایند که ان شا الله دیگر تنها نخواهند بود.ای کاش امام زمان (عج) بیایند تا کاخ های پوشالی هزاران ایسم و خودباختگی را بر سر ساکنان غرب زده شان خراب کنیم.ای کاش...

صدای عدالت قسمتی از فیلم خاکسترهای داغ که مرتبط به موضوع خاکسپاری شهدا در دانشگاه شریف است را برای شما آماده کرده است که می توانید با دیدن آن از اصل ماجرا با خبر شوید.

مظلومیت شهدای گمنام دانشگاه شریف(سایت آپارات)

دانلود مظلومیت شهدای گمنام در دانشگاه شریف


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/08/24 توسط صدای عدالت

بي شک يکي از مشکلات بزرگي که در سينماي ما وجود دارد اين است که فيلم ساز نه درد مردم را در سينه دارد و نه دنبال حل مشکلي از جامعه است. در نتيجه اثر وي به پايين ترين موضع ساخت فيلم يعني سرگرمي محض ختم مي شود.فيلم يه حبه قند داستان خانواده اي است در شهر يزد که همگي در حال آماده شدن براي شرکت در جشن عروسي دختر کوچک (پسند) هستند. بيش از نيمي از زمان فيلم همگي خوشحالند.در اين هنگام دايي خانواده که فرد مسني است به علت پريدن يک حبه قند در گلويش ، خفه مي شود و مي ميرد.در نتيجه عروسي ، سريعا به عزا تبديل مي گردد. در نهايت پسند اعلام مي کند که بعد برگزاري مراسم چهلم ، به خانواده داماد جواب قطعي را خواهد داد و فيلم به پايان مي رسد.

علي رغم ادعاهاي خارج از فيلم در مورد خروج داستان از کليشه هاي تهران و فرهنگ روشنفکري، بازهم شاهديم که در اين فيلم چنين اتفاقي نيفتاده است. هم بازيگران نتوانسته اند فرهنگ مردم يزد را به نمايش بگذارند و هم از کليشه هاي بي هويت با فرهنگ ما فاصله نگرفته اند.در نيمه اول فيلم رقاصي به عنوان يکي از شادي هاي اين خانواده معرفي مي گردد و آن قدر در اين کار به افراط کشيده مي شود که مخاطب را خسته مي نمايد.علاوه بر آن، اين نوع شادي در خانواده هاي مذهبي ، مذموم است و با ظاهر خانواده اي که نشان داده شده است، بسيار متضاد جلوه مي کند. همچنين نمايش زن حامله از زواياي مختلف بر ابتذال فيلم افزوده است.همچنين کارگردان حد اکثر سعي خود را نموده که با نمايش مکرر صورت پسند و خنده هاي او ، حد اکثر سو استفاده از مخاطبان مذکر خود را براي جذب شدن  به فيلم بنمايد و اين مويد آنست که داستان فيلم کشش مناسبي براي جذب مخاطب ندارد.

در بخشي از فيلم ، براي نمايش عشق پسند ، وي روي تابي نشسته است و مدام دستش را دراز مي کند تا سيبي از درخت مقابل بکند .استفاده از اين نوع کليشه ها در سينما نه تنها معنايي را منتقل نمي کند ، بلکه  موجب پس زدن مخاطب مي گردد.

از جمله قسمت هاي مسخره فيلم ، نوع مرگ پيرمرد (دايي) است.وي به شيوه سريال سابق صدا و سيما، برره ، قند را روي دستش مي گذارد و سپس با زدن ضربه اي به دست، اين قند در هوا پرواز کرده و به درون دهان باز دايي سقوط مي کند و سپس سبب خفگي او مي شود.بايد پرسيد در کجاي ايران پيرمردي پيدا مي شود که پس از 60 -70 سال زندگي، اين طور احمقانه چاي بخورد. بنابراين هم اين عمل واقعيت ندارد و هم باور پذير نيست.

همچنين قرار است که دختر اين خانواده مثلا مذهبي با يک لپ تاپ ازدواج کند که عکس داماد بر روي صفحه نمايش آن ديده مي شود. جناب فيلم ساز بايد پاسخ بدهند که در کجاي اين مملکت، خانواده اي اصيل را مي شناسد که رضايت به برگزاري چنين عروسي را به دختر خود بدهند و مهم تر از آن اينکه آيا سازنده فيلم خودش راضي مي شود که دخترش يه عقد تصوير موجود در يک لپ تاپ در بيايد يا خير؟

شوخي هايي هم که در طول فيلم به منظور خنداندن مخاطب استفاده شده است، بعضا سطحي و کليشه ايست. از آن جمله مي توان به شوخي با دستشويي اشاره کرد. در داستان فيلم يکي از کودکان مي خواهد به دستشويي برود و نگران است کسي از سوراخ درب آن ، او را نگاه کند. استفاده از چنين مطالب سخيفي جز تاييد کننده اين مطلب نيست که سازنده فيلم در بيان طنز سالم ، واقعا درمانده است.

بايد اشاره کرد که وقتي در داستان فيلم مي خواهند خواهر متوفي را به زور بگريانند، دست به دامان يکي از دامادها مي شوند که آخوند است. وي بلد نيست روضه بخواند! در نتيجه مسئوليت خواندن روضه به گردن همان رقاص فيلم که اتفاقا شخصيتي پول پرست، سابقه دار و بدرفتار با همسرش است مي افتد. وي روضه مي خواند و خواهر را به زور مي گرياند.اما دو تا سوال وجود دارد که بايد سازندگان فيلم به آن پاسخ دهند. اولا چه کسي گفته است روضه امام حسين (ع) ، هدفي ندارد جز اين ندارد که براي به زور گرياندن مردم و تخليه روحي آنها استفاده شود؟ همچنين چرا بد ترين شخصيت فيلم ، اين روضه را مي خواند. نتيجه اي نمي توان گرفت جز اهانتي که به امام حسين (ع) در اين قسمت فيلم رفته است. همچنين آقايان ريشو و تسبيح به دست حوزه هنري که پشتيبان ساخت اين فيلم بودند، بفرمايند چرا پول خود را صرف ساخت اهانت به مظلوم کربلا کرده اند!

اما مهم ترين ضعف فيلم ، نداشتن درد است چرا که در داستان فيلم بزرگترين گره و معضل بوجود آمده اين است که جواب خانواده داماد را کي به آنها بدهند و اصلا فيلم ساز به دنبال حل هيچ نقطه کوري از اجتماع نيست.بايد توجه داشت که حتي همين گره بدون درد مطرح شده در داستان، در اواخر داستان مطرح مي شود و قدرتي براي ايجاد تعليق و جذب مخاطب از آغاز تا پايان فيلم را ندارد.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/07/12 توسط صدای عدالت

ندارها فيلمي است که بر مبناي به بن بست رسيدن افراد فقير در زندگي و اجبار آنها به روي آوردن به مال حرام ساخته شده است.در اين فيلم سه شخصيت داريم که هر سه با مشکلاتي دست و پنجه نرم مي کنند .شخصيت اول زن، دختري است که توان پرداخت هزينه هاي زندگي خود و مادر پيرش را ندارد و براي همين  وي و مادرش توسط صاحب خانه تهديد به تخليه خانه مي شوند.شخصيت اول مرد هم که از نامش پيداست فردي بي کس، بي پول و مهاجر است که در زندگي سابق خود مجبور شده است انگشتر مادرش را سرقت کند.شخصيت دوم مرد هم فردي ناشنوا است که مجبور شده است دزدي کند و به اين علت شش ماه در زندان بوده است.اين افراد تصميم مي گيرند که علاوه بر مشکلات خود، مشکلات ساير افراد نيازمند را حل کنند.

درآغاز و پايان فيلم اين موضوع بيان مي شود که خداوند به هر کسي اجازه نمي دهد که به ديگران کمک کند و اين افراد به خاطر عدم رعايت اين اجبار ، به مشکلاتي دچار مي شوند.اين گفته از آن جهت مورد چالش است که آنچه خداوند در قرآن در مورد تکاليف انسانها نسبت به يکديگر آمده ضد اين پيام است.خداوند مي فرمايد هر کسي را به اندازه توانش تکليف داده ام ،پس ندار بودن دليلي بر عدم توان در کمک به ديگران نيست و دست گيري از نيازمندان فقط موقعي که چيزي بنام پول در دست انسانست معنا پيدا نمي کند.

دروغ ديگري که به مخاطب در طول داستان گفته مي شود نفي اختيار از بشر است.گويي که شخصيت اول زن فيلم يا بايد براي کسب درآمد دزدي کند و يا تن خود را به صاحب کارش بفروشد.شخصيت اول مرد هم يا بايد با او در دزدي شريک شود يا هميشه تنها بماند و نتواند همسري براي خود اختيار کند.شخصيت دوم مرد هم يا بايد براي تهيه چاقو و اسلحه و عمل دزدي همراه آنها باشد و يا خواهرش بدون جهيزيه به خانه بخت برود.اين دروغ بزرگ از آن جا مورد چالش است که از اين سه شخصيت ، قهرمان هايي پديد مي آيد که هم مشکلات مردم را حل کرده اند و هم راهي به جز راهي که خداوند در دينش به آنها تعليم داده انتخاب کردند.در نهايت به تناقضي بزرگ مي رسيم.اگر خداوند آنها را مجبور به دزدي کرده است، پس چرا اين اجبار به سمتي است که وي در اسلام حرامش کرده است و اگر شخص ديگري مثلا  دست روزگار و يا هر چيز ديگري آنها را مجبور به دزدي کرده است، اين افراد با پذيرفتن آن راه و پشت پا زدن به حلال و حرام خداوند، خدايي جديد براي خود انتخاب کرده اند و قهرمان شدن ايشان به معني پيروزي خداي جديد آنها بر دين اسلام است.در روند داستان مي بينيم که اين خداي جديد که ما نام آن را وسوسه شيطان مي گذاريم، آنها را به قهرماناني تبديل مي کند که اگر نبودند مشکلي از مشکلات نيازمندان حل نمي شد.کشته شدن آنها در سر اين راه هم کمکي به قهرمان پروري اين شخصيت هاست.

به طور جد بايد گفت که تبليغ حرام خواري و توجيه آن با نام اينکه ما اين پول ها را از فلان ربا خور و يا صاحب خانه زورگو دزديده ايم ،دستور العمل عيان فيلم است.چرا که در روند داستان مي بينيم که چشمان کودک بايد با اين پول حرام درمان شود، خواهر محمود با اين پول حرام به خانه بخت برود، پيرزن و دخترش بوسيله اين پول حرام از اتاق نمور نجات يابند و کودک زباله جمع کن با طلاهاي دزديده شده هزينه درمان پدر خود را تهيه کند.

علاوه بر اين موارد، حقه اي که سازندگان فيلم به دستگاه هاي دولتي زده اند، متعلق به قسمتي از ماجرا است که اتوبوس حجاج دزديده شده است و دو نفر از شخصيت ها، با اين کار مخالفت مي ورزند و صحنه را خالي مي کنند.بعد هم در صحنه اي ديگر، صداي گوينده اخبار به گوش مي رسد که اين اموال کشف شده و به صاحبان آنها برگردانده شده است.گر چه در ظاهر اين امر بيان مي شود که دزدي از حاجي ها يعني دزدي از خداوند و اين کار نادرست است ، اما ذکر دو نکته در باز شدن دست حقه ورزان مفيد خواهد بود.اولا اينکه مطلق دزدي کردن از نظر دين خداوند حرام است نه فقط دزدي از زائرين و دوم اينکه در طول مجادله ميان اين شخصيت ها در مورد درست بودن يا نبودن اين کار، تمامي حجاج تحقير مي شوند و مورد تمسخر قرار مي گيرند چرا که به عقيده نويسنده فيلم نامه، حجاج فقط بلدند پولشان را در جيب اعراب مفت خور کنند و از روي هوا و هوس سفر حج را تکرار مي کنند. در صورتيکه حقيقت آنست که  تجربه معنويت اين سفر واين سرزمين سبب مي شود که غالب حجاج در آرزوي سفر مجدد به مکه و مدينه باشند.اين نگاه به حج ناشي از نگاه سازندگان فيلم از پشت عينک بدبيني به اقشار خاصي از مردم است.همچنين همين نگاه سبب شده است در جايجاي فيلم ، افراد فقير مشتي آدم هاي کور و کر و مريض و تو سري خور و بي عرضه نشان داده شوند که فقط بايد کاسه گدايي به درب خانه خيري ببرند که از راه حرام دزدي ، آنها را نجات مي تواند نجات دهد.

نکته پاياني اينکه ما شاهد مرگ علي هستيم، شخصيتي که چندين بار به طور زباني با دزدي مخالفت کرده است و به نظر مي رسد از ميان سه شخصيت اصلي، اين فرد پاک ترين آنها باشد.اما او کشته مي شود و تنها دختري که محرک علي و محمود بوده است زنده مي ماند ، چنانکه در فيلم چند بار خود دختر ادعا مي کند که محمود فقط به خاطر وي وارد ماجرا شده است،. و اين يعني که از ميان اين سه نفر، فردي گه گناهکار تر از همه است فقط حق زندگي دارد و بقيه محکوم به مرگ هستند. دشمن افراد ندار هم قانون و پليس خواهد بود چرا که همين قانون و پليس ابزاري براي حمايت از مال مفت خورها شده است و قهرمانان ندارها را ، اجراي قانون از پاي در مي آورد.براي همين مي توان گفت که اين فيلم به شدت هرج و مرج طلب است.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/06/06 توسط صدای عدالت

سلام.دوباره ماه رمضان آمد و بودجه هاي بي در و پيكر صدا و سيما ،خرج ايجاد خزعبلاتي به نام دين شد كه جاي هزاران پرسش درست و اساسي در رسانه ملي از عملكرد خودش در اين باره خالي است.

جدا از آب بستن به روند داستان اين سريال ها بايد از آنها خرافه زدايي نمود.صداي عدالت امروز نقد مختصر خود را به سريال پنج كيلومتر تا بهشت ، بيان مي دارد.

اولين نكته كه نويسنده سريال بايد به آن پاسخ دهد اين است كه روح محصور در بعد زمان و مكان نيست.يعني روح مي تواند در هر زمان در هر مكان باشد و مكان خاص و زمان خاصي نتوان به حضور او اختصاص داد.اين امر چگونه در سريال نشان داده شده است؟ اگر نمي توان چنين مسئله اي را در فيلم مطرح كرد پس چرا جناب نويسنده ، به خودش اجازه داده است كه فيلمي را طراحي كند كه وجود و حضور روح را اين قدر خنده دار جلوه دهد.آيا نمي شد به موضوع مرگ از جنبه اي ديگر نگريسته شود كه اين قدر هزينه زا نباشد؟

متاسفانه تمام آنچه كه براي جسم مطرح است در سريال 5 كيلومتر تا بهشت به روح منتسب شده است.مثلا خنديدن، گريه كردن، ندانستن، نشستن بر روي زمين و ....

دوم اينكه روح لطيف است و اين به معناي اين چيزي كه در سريال نشان داده شده است نيست.در بخشي از سريال مي بينيم كه اگر كسي به طور اتفاقي از يك روح بگذرد، روح شاكي شده و گويي كه دردش آمده است، داد مي زند چه خبرته! آروم تر!

بد نبود جناب نويسنده و كارگردان اندكي به خود زحمت مي دادند و مشورتي با اهل علم در مورد روح مي كردند.

انتقاد بعدي به اين مطلب است كه روح مينا(دختري كه همراه امير حسين است) از اينكه بيست سال در كما فرو رفته خسته شده است و مي خواهد بميرد.اينجا بايد گفت كه اولا طبق آيات قرآن( به مضمون) وقتي از كساني كه در جهان آخرت هستند پرسيده مي شود چه مدت در دنيا بوده ايد، آنها پاسخ مي دهند يك روز يا كمتر.ضمنا خستگي براي روح معنا ندارد.دوم اينكه مينا خودكشي كرده است و از طرفي روحي آسوده و خيالي راحت دارد (علي رغم ادعاي زباني او در فيلم، خيلي راحت از اينجا به آنجا مي رود و با اميرحسين صحبت مي كند و غيب مي شود و ... بدون اينكه دردي و ناراحتي داشته باشد) و خواهان مرگ خود است.اما در روايات خودكشي نهي بسيار شده است مثلا كه امام باقر (ع) فرمودند :به درستی که مومن به هر بلایی مبتلا می‌شود و به هر قسم مردنی می‌میرد، جز اینکه او خود را نخواهد کشت.

پس آيا مي توان گفت كه طبق اين حديث،مينا مومن بوده و براي همين با خيال راحت مي خواهد از حالت كما بيرون رود و بميرد؟قاعدتا جواب منفي است

انتقاد بعدي اين است كه به فرض كه ما منطق فيلم را در مورد جسمي بودن روح پذيرفتيم.آيا فيلم ساز بايد به خود اجازه مي داد كه به بهانه روابط ميان اميرحسين و مينا ، روابط راحت ميان نامحرمان را تبليغ نمايد؟آيا نمي شد به جاي مينا، شخصيت يك پسر در فيلم به اميرحسين كمك مي كرد؟

انتقاد بعدي به نوع نگرش فيلم ساز به زندگي و تبليغ زندگي همراه با اشرافيت است.به طوري كه مي خواهد القا كند كه آيدا كه يك دختر تماما مذهبي است از دل يك خانه با تزئينات آنچناني بيرون آمده است .هر چند كه در باب استثنا مي توان نمود هايي از اين دست را در جامعه پيدا كرد اما اين امر خلاف الگو سازي اسلامي در رابطه با قناعت، عدم دلبستگي به دنيا و داشتن زندگي در سطح متوسط جامعه است و همچنين در جامعه مذهبي هم عموميت ندارد.اين امر آنجا اهميت پيدا مي كند كه اولا رسانه ملي، به سخن انقلاب تفسير مي شود و دوم اينكه چون مخاطب فراواني دارد، رسانه اي الگو ساز است.

اميدوارم خداوند ريشه تفكرات روشنفكري خرافه پرور را از دامن هنر كشورمان بكند كه هر چه بدبختي به سر ما مي آيد از اين مجراست.


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ