معرفی مختصر مدیر وبلاگ
سلام.بارها و بارها از جانب کسانی که مستند نیمه دوم را دیده اند شنیدم که می گفتند مستند یک ساعته تو برای ما فقط بیست دقیقه گذشت.
جالب است که این دوستان یکی از دلایل این موضوع را طنز موجود در مستند می دانند.
بنده به دنبال ساخت فیلم طنز نبودم اما معترفم به اینکه، هم مردم گاهی زیبا و دلنشین جواب سوالاتم را در مصاحبه می دادند و هم خودم گاهی تکه هایی را به قسمت های مختلف مستند اضافه کردم تا مخاطب خسته نشود.
اما بیش از آنکه این تکه ها اصل باشند و مخاطبان فیلم گرفتار آن شوند، به دنبال رساندن حرف و نظر مردم به گوش همه بودم.متاسفانه برخی دوستان اصل مطلب را رها کردند و به این قسمت های فیلم چسبیدند.
من دنبال فهماندن این مطلب بودم که مردم ایران و مخصوصا روستایی ها، مدل خاص خودشان را در تحلیل سیاسی دارند و باید با این مدل آشنا شد و به آن توجه نمود و احترام برایش قائل بود.
اما برخی دوستان با نفهمیدن این موضوع، به تمسخر مصاحبه شونده ها می پردازند که بابا اینها چرا این طوری تحلیل می کنند.!چرا اینقدر مسخره فکر می کنند!
این یعنی ضد آن چیزی که دنبالش بودم.افکار مسموم شده مردم پر مدعای شهرنشین، به آنها اجازه آزاد اندیشیدن را نمی دهد.برای همین هر تصویری خلاف تصویری که رسانه ها به خورد آنها می دهند را مسخره می پندارند.
خدا می داند که من به دنبال این مسئله نبودم. اگر انسان منصفی این فیلم را ببیند ، متوجه می شود که مدل تحلیل مردم نیمه دومی چگونه است و به آن نمی خندد.
مردم نیمه دوم قشر خاکستری نیستند.این را بفهمید. وقتی این مردم با واژه قشر خاکستری معرفی می شوند ،معنی اش قشری است که هیچ نمی فهمند و در اصطلاح حزب بادند.یعنی با تحلیل های بی بصیرتانه خود مشکلاتی را ایجاد می کنند.یعنی همان سخن فتنه گران که اینها دچار پوپولیسم اند.
اما حقیقت چیز دیگری است.مگر همین مردم محروم و مستضعف نبودند که انقلاب اسلامی را موجب شدند و تا کنون پایه های آنرا به دوش کشیدند؟ مگر کم شهید دادند؟مگر کم خون دل خوردند؟ مگر الان کم زحمت می کشند؟اگر آن روستایی زحمت کش امروز بر سر زمینش گندم نکارد، مگر مردم پر مدعای شهری از گرسنگی نمی میرند؟چه خبر شده که نسبت به این عزیزان اینقدر گستاخ شده ایم؟
نتیجه قشر خاکستری خواندن آنها این می شود که این مردم، از سر جوگیری انقلاب کرده اند و به خاطر جو ، شهید داده اند.پس کار آنها عاقلانه نبوده!
وای بر شما با این چنین نسبتی
وای بر من که نتوانستم حق این مردم مظلوم را ادا کنم
به نظر می رسد استفاده از عبارت مردم نیمه دومی بهتر از مردم قشر خاکستری باشد.مردم نیمه دومی آنهایی اند که در تصویر سازی های رسانه ای جایگاهی ندارند.حرفشان را و فریادشان را به هیچ وسیله ای نمی توانند به گوش جهانیان برسانند.مردم نیمه دومی برای رفع حصر سران فتنه به آقای روحانی رای ندادند، بلکه برای حل مشکلات اقتصادیشان به ایشان رای دادند. کسی حق ندارد آنچه را که شایسته این مردم نیست به آنها نسبت دهد.
خداوند مرا ببخشد که نتوانستم امانت دار خوبی برای حرف این مردم باشم.خدایا ببخش
سلام.امروز نقد انیمیشنی متفاوت رو براتون می نویسم.
داستان کلی:
رالف یک شخصیت بد در یک بازی رایانه ایست که سی سال است این نقش بد را دارد و به همین خاطر کسی او را دوست ندارد و در انزواست.از طرفی شخصیت خوب بازی او فیلیکس تعمیرکار است که تمام شخصیت های دیگر بازی ، او را دوست دارند.رالف تصمیم می گیرد که با کسب یک مدال قهرمانی که از یک بازی دیگر بدست می آورد، به شخصیت محبوب و خوب بازی تبدیل شود.او بازی خود را ترک می کند و به یک بازی جنگی می رود.آنجا خود را بجای یک سرباز جا می زند و مدال را برنده می شود اما حشره ای که به منزله شخصیت بد آن بازی است، به او حمله می کند.رالف داخل یک سفینه افتاده و به همراه حشره به بازی فانتزی ماشین سواری می رود.حشره در یک مرداب کاکائویی غرق می شود و رالف متوجه می شود که مدالش نوک یک درخت گیر کرده.وقتی می رود مدال را بردارد با یک شخصیت پیکسلی به نام ونلوپی روبرو می شود که ونلوپی مدال را از رالف می دزدد و با آن در مسابقه ماشین سواری ثبت نام می کند.
رییس بازی پادشاه کیندی، دوست ندارد ونلوپی در مسابقه شرکت کند.رالف به ونلوپی کمک می کند به شرط اینکه اگر قهرمان شد، مدالش را پس دهد.در همین هنگام حشره در بازی ماشین سواری تخم گذاری کرده و تکثیر می شود.یک سرباز زن به همراه فیلیکس که بازی او بدون رالف بی معناست ،به بازی ماشین سواری وارد می شوند.اما حشره ها منتشر شده اند و بازی را رو به خرابی می برند.از طرف دیگر مشخص می شود که پادشاه کیندی ، خودش متعلق به یک بازی قدیمی بوده و به علت حسادت به بازی های جدید، به صورت یک ویروس وارد بازی ماشین سواری شده و جای ونلوپی را گرفته.بالاخره مسابقه شروع می شود و ونلوپی در آن شرکت می کند.اما حشره ها دیگر اجازه پایان یافتن بازی را به او نمی دهند.جنگ سرباز زن با حشره ها موفقیت آمیز نیست و همه شخصیت های بازی قصد فرار پیدا می کنند.اما ونلوپی نمی تواند از بازی خودش فرار کند.رالف در نقش یک قهرمان سعی می کند با فعال کردن یک منبع نور، حشره ها را از بین ببرد.در این مسیر با پادشاه کیندی مبارزه می کند و او را شکست می دهد.سپس بالاخره موفق می شود و با نابودی حشرات،بازی شروع مجدد شده و همه چیز به حالت خودش برمیگردد.در نهایت رالف ابراز می کند که از شغلش (بد بودن در یک بازی) راضی است و فیلیکس که عاشق سرباز زن شده، با او ازدواج می نماید.
نقد انیمیشن
شاید بتوان ریشه این انیمیشن را در جمله های زیر دریافت
هیچ چیز مطلق نیست.خوب و بد نسبی هستند.گاهی بد خوب است و خوب بد.
در حقیقت این انیمیشن ساخته شده تا مرزهای میان خوب و بد را بردارد .در این صورت برای هیچ کسی هیچ حجتی باقی نمی ماند.این همان بلایی است که دنیای غرب و دنیای غرب زده ما به آن دچار شده اند. مجرم را بیمار می پندارند و انسان نیکوکار را فقط تابع شرایط زمانه.
رالف بدی است که می خواهد خوب شود و در نهایت از بد بودن خود راضی می شود.فرقش در این است که در اول ماجرا، او بدی است که کسی به او احترام نمی گذارد و در آخر بدی می شود که همه به او احترام می گذارند.حقه ای که در داستان فیلم بکار رفته اینست که شخصیت خوب و بد در یک بازی رایانه ای، به هیچ وجه نماینده خوب و بد در دنیای واقعی نیست اما این شخصیت ها را بجای خوب و بد حقیقی جا زده اند.
در حقیقت چیزی که ما به عنوان پولورالیسم می شناسیم، چیزی جز همین که گفتم نیست.باور این ماجرا به این نکته می انجامد که همه خوبند: مسلمان خوبه، وهابی خوبه، امام حسین (ع) خوبه، یزید (لعنه الله علیه) خوبه،امریکا خوبه، اسرائیل خوبه، حزب الله خوبه،جهنم خوبه، بهشت خوبه و همه چیز و همه کس خوبند.
وقتی این دید حاکم شد،نتیجه می شود اینکه فرقی میان دستور خدا و دستور شیطان نیست چون همه حرف ها خوبند.(به خدا پناه می بریم)
اما برگردیم به انیمیشن.فیلیکس که نماینده شخصیت خوب بازی فیلیکس تعمیرکار است، خودش کمک به به یک کار بد می کند.در حیقیقت روند بازی فیلیکس تعمیر کار، داستان استعمار است .در این بازی ، رالف که یک شخصیت به مراتب ابتدایی دارد و انگلیسی هم اشتباه تلفظ می کند، در یک کنده درخت زندگی می کند.سفید پوستان می ریزند و زمین او را اشغال می کنند و او را به زباله ها می سپارند.سپس در زمین او ساخت و ساز می کنند.رالف عصبانی می شود و می خواهد از آنها انتقام بگیرد اما فیلیکس سر می رسد و خرابی های او را تعمیر می کند و در نهایت سفید پوستان ، رالف را از بالای ساختمان به پایین پرت می کنند.
این بازی یادآور رفتاری است که استعمار گران (خصوصا انگلستان،اسپانیا ، فرانسه و پرتغال) با مردم بومی همه نقاط دنیا انجام داده اند.پس اینجا شخصیت خوب بازی ، کسی است که به استعمار کمک می کند.
در نهایت آرزوی رالف این نمی شود که این متجاوزان را بیرون کند.فقط می خواهد از سوی آنها احترامی داشته باشد.در نهایت فیلم فیلیکس به پاس اینکه رالف قبول کرده توسط سفید پوستان به پایین انداخته و تحقیر شود،برای او خانه ای در قسمت زباله دان می سازد.
اما شخصیت ونلوپی برای این تعبیه شده که طرز فکر امریکایی در مدل های صحبت کردن ، هیجان بیش از حد و حکومت داری به مخاطب آموش داده شود.ونلوپی ظاهری معصومانه دارد و همین هم سبب شده تاثیر گذاری آن روی مخاطب بسیار بیشتر شود.کلا در فیلم های غربی هر کجا از زن و کودک استفاده می شود، هدف چیزی جز فریب مخاطب با استفاده از برانگیختن حس کرنش در مقابل معصومیت آنها نیست.ونلوپی در حقیقت یک شاهزاده بوده که وقتی پادشاه کیندی به صورت ویروس وارد بازی او شده و کدهای بازی را دست کاری کرده ، از همه چیز محروم شده است.ونلوپی آرزو دارد یک مسابقه دهنده باشد.این همان دعوت به هیجان بیش از حد است.هیجانی که باعث می شود فکر نکنیم.
بالاخره در پایان انیمیشن ، وقتی پادشاه کیندی شکست می خورد و ونلوپی مسابقه را برنده می شود و بازی دوباره شروع می شود، همه می فهمند که او ملکه بوده.اما ونلوپی حاضر به پذیرش این مدل حکومت نیست و خود را رییس جمهور می نامد .
نکات مثبت فیلم
ایده کلی این انیمیشن واقعا زیبا بوده.یعنی جان بخشیدن و اختیار دادن به شخصیت های بازی های رایانه ای.همچنین در انتخاب شخصیت های فرعی خیلی خوب عمل شده و آنها را از بازی هایی انتخاب کرده اند که نسل های مختلف در سراسر جهان با آن بازی ها آشنایی ذهنی دارند (مثل ماریوی قارچ خور و بازی آتاری).در طراحی نماهای بازی اتوموبیل سواری خیلی دقت و ظرافت به خرج داده شده و همه چیز بچه گانه (بیشتر دخترانه) و شکلاتی به تصویر کشیده شده و رنگ ها جذابیت قشنگی دارند.تلاش رالف بسیار طبیعی جلوه داده شده و حرکات شخصیت ها با توجه به سال تولید هر بازی،به خوبی قابل تفکیک است.موسیقی فیلم واقعا به حالت کلی بازی های رایانه ای می خورد.
نکات منفی فیلم
باز همان داستان عشق و عشق بازی که دعوتی است به بلوغ زود رس ، در این انیمیشن دیده می شود.این عشق و عشق بازی میان فیلیکس و سرباز زن به نمایش در آمده .یک اشتباه فیلم نامه ای مهم در این انیمیشن وجود دارد.ونلوپی به هیچ وجه نمی تواند از بازی خود خارج شود اما در پایان فیلم، او را خارج از بازی خود و در مراسم ازدواج فیلیکس و سرباز زن می بینیم.
منتظر نظرات شما هستم
سلام.دقیقا نمی دونم این دفعه، بار چندم بود که این اتفاق برام افتاد.هر بار با یه بهانه.خدا می دونه که کی می خواد این اوضاع درست بشه.
دفعه اول حدود یه سال و چهار ماه پیش بود.مابین مهر و شهریور 91.اولین قرار دادی بود که بسته بودم و زدند زیرش.طبق قرار داد قرار بود که بعد از تحویل رافکات ها بهشون و قبل از شروع تدوین، یه مبلغی از قرار داد رو به حسابم بریزند.اما این کار رو نکردند.برخورد بدی اون موقع باهام شد.حتی وقتی نسخه اولیه فیلم رو تحویلشون دادم بازهم با سردی باهام برخورد کردند.ده روز بعد بالاخره حوصله کردند و فیلم رو دیدند.به قول بچه ها ، کف کرده بودند.کیفیت ساخت باعث شد لحنشون باهام نرم تر بشه.بالاخره با یه ماه تاخیر تصفیه کردند.اما چک ضمانت قرار داد رو چند ماه طول کشید بتونم ازشون بگبرم.در صورتیکه طبق قرار داد می بایست همون موقع که تصفیه صورت می گرفت بهم می دادنش.ضمنا طبق قرار داد، من فقط تا یه مرحله تدوین مجدد باید روی فیلم صورت می دادم اما این یه مرحله شد چند مرحله و پول این مراحل اضافی را هم بهم ندادند.
این تلخی ها با برنده شدن همون فیلمم توی دور سوم جشنواره عمار تموم شد و از خدا خواستم اونها رو هم ببخشه.
دفعه دوم با یه آدم خوبی کار می کردم.قرار بود در اسرع وقت پولم رو بهم بده.اما اون هم شروع کرد به اینکه بگه شبکه 3 دیگه کمتر به این کارها بها می ده و منم کلی طلبکار دارم که باید زود تر اون ها رو تصفیه حساب کنم و... .بنده خدا یه اشتباه بزرگی می کرد.بجای اینکه به چند نفر همه پولشون رو یه جا بده، بهتر بود به همه طلبکاراش 60 - 70 درصد پولشون رو توی یه نوبت می داد و بقیه اش رو توی یه نوبت دیگه.اما با این کارش، بعضی ها زود به حقشون می رسیدند و سر بقیه که مثل من بودند بی کلاه می موند.خلاصه بعد از یه سال و نیم ، پولم اومد تو حسابم.بعد از این بار هم باهاش کار کردم اما امان از این تاخیرها
دفعه سوم با یه مجموعه قرارداد بستم که می خواست یه طرح تحقیق مستند تهیه کنه.یعنی تحقیق مستند رو از ساختش می خواست جدا کنه.خب من انصافا خیلی روی تحقیقش کار کردم.موضوعش اقتصادی بود.خیلی تلاش کردم مسائل اقتصادیش رو بفهمم و ساده بیانش کنم.براشون سنگ تمام گذاشتم.البته به لطف خدا.چنان تحقیق نامه تر و تمیزی شد که فکر نکنم لنگه اش جایی پیدا بشه.زود تر از موعد تحویلشون داد.اما اینها دیر تر از موعد و بعد از هزار تا پیگیری با کلی منت پولم را دادند.بعد هم پیامک زدند که یه مقدارش رو برگردون به ما که یادمون رفت مالیات رو ازش کم کنیم! منم برگردوندم.طبق قرار داد ، به ازای هر روز زودتر تحویل دادن کار، یه مقدار پاداش بهم باید می دادند. اما هر چی پیگیری کردم ندادند که ندادند.
دفعه چهار با یه سازمان دولتی کار کردم.یه اردویی بود که اینها برای زیرمجموعه شون گذاشته بودند و قرار شد مستندشون رو بسازم.کلی سر پیشنهاد قیمت بهشون تخفیف دادم اما سر دادن پول همون بازی ها رو در آوردند.مدام بهانه کردند سرمون شلوغه و وقت نکردیم این ها را بریزیم حساب و این حرف ها. آخرش هم با تاخیر زیادی، پول رو بالاخره ریختند حسابم.
هیچکدام از اینها زمان بندی امضا شده در قرارداد را قبول نداشتند.یعنی امضای خودشون رو قبول نداشتند.
امروز هم دفعه پنجم.یه سازمانی بود که باهاش قرار داد بستم و یه مقدار براشون کار کردم.البته کلی تخفیف هم بهشون دادم.امروز که قرار بود قسط اول پول رو بریزند حسابم، گفتند فیلم نمی خواهیم.اسم سازمان ما از امروز دیگه عوض شده! قرار داد با سربرگ قبلی دیگه اعتبار نداره!
خدا می دونه که من با اینها صادقانه برخورد کردم اما جواب مستکبرانه یا در بهترین حالت جواب شرمنده ایم رو شنیدم.کلی توی برآورد هزینه ها صرفه جویی کردم ولی بعضی هاشون از دغدغه های من سوء استفاده کردند.به اسم خدمت به اسلام و شرکت در جنگ نرم و حمایت از مستضعفین و... آدم را به پای کار می کشند و کلی تخفیف هم می گیرند.اما سر دادن همون حق الزحمه که امضاش کردند و قولش رو دادند، بازی در می آوردند.
این چند جمله، انتقال تجربه مهم من به کساییه که می خواند وارد گود ساخت فیلم و سربازی فرهنگی برای امام زمان (عج) بشند.از هر کی پول و مال دنیا بخوای، ازت دریغ می کنه.جز خدا
موقع بستن قرار داد سفت و سخت برخورد کنید.اعتماد نکنید چرا که به شما اعتماد نمی کنند.تنها اعتماد به خدا کنید و لا غیر.
نگذارید صداقت و دغدغه های پاک شما، بازیچه این آدم های ... بشوند.از طرف دیگه دیدن این برخوردها از آدم های با ظاهر موجه، سبب نشه از حقانیت اسلام، نا امید بشید.اسلام و راه شما که سربازی برای اسلامه حقه و هیچ برخورد بدی نمی تونه شما رو از این مسیر برگردونه.
موفق باشید.
سلام.
امروز مستند قربانگاه زائران رو با دو کیفیت مختلف جهت دانلود قرار دادم.البته توصیه من اینه که کیفیت خوبه رو دانلود کنید.
این مستند پیرامون کشتار حجاج در سال 66 بدست آل سعود است و در اون مصاحبه های منتشر نشده ای از مرحوم حاجی بخشی هم آمده.
مستند قربانگاه زائران در چهارمین جشنواره مردمی فیلم عمار و در بخش تاریخ انقلاب اسلامی لوح تقدیر گرفت.
به هیچ وجه دیدن این مستند را از دست ندهید.
دانلود مستند قربانگاه زائران با کیفیت خوب (حدود 200 مگابایت)
دانلود مستند قربانگاه زائران کیفیت پایین (حدود 60 مگابایت)
منتظر نقد ها و نظرات شما عزیزان در باره این مستند هستم.
سلام.همان طور که قول داده بودم سند منتشر شده در سایت ویکی لیکس پیرامون دخالت اولریش وگنر در ماجرای کشتار حج رو براتون می گذارم.
این سند افشا می کند او در سال 1367 هم برای آموزش نیروهای سعودی در مراسم حج دست به کار شده است.
اولریش وگنر مسئولیت آموزش نیروهای ضد تروریسم سعودی را بر عهده داشت.منظور از تروریست ها در این سند،بیشتر حرکاتی بود که ضد منافع امریکا و رژیم صهونیستی صورت می گرفت.کلا در آن دوره به حرکت های فلسطینی ها در مقابله با رژیم صهونیستی حرکات تروریستی می گفتند.البته مسائلی را که پیرامون صدور انقلاب ایران هم بود، تروریستی محسوب می کردند.
استفاده از عبارت تروریسم، بر خلاف نظر عوام ، در زمان جرج بوش پسر ابداع نشده بود.این انگی بود که به تمام حرکات درست و غلطی که خلاف خواست استکبار انجام می شد، می چسباندند و هنوز هم همین طور است.
سلام.
در ادامه روند افشای پشت پرده کشتار حجاج در سال 66 ، باید دو نکته را متذکر شوم.اول اینکه به علت بازگو نشدن خود حادثه کشتار حجاج، مجبور شدم سنگینی بار مستند را فقط به روایت اصلی محدود کنم و دوم اینکه برای دانستن پشت پرده کشتار حجاج ، باید شرایط ایران و منطقه را در سال 1366 بررسی کنیم
سال 66 ایران در اوج قدرت خود در جنگ بود.بسیاری از نقاط خاک عراق در دستان ما بود و دولت صدام برای اینکه این مناطق را بازپس گیرد متوسل به سلاح های شیمیایی شده بود.سلاح هایی که از آلمان و امریکا و با پول کویت و عربستان و راکفلر (سرمایه دار امریکایی) تهیه شده بود.به عنوان مثال،در 8 تیر 66 ، عراق منطقه سردشت را بمباران شیمیایی کرد.
همزمان با این ظلم بزرگ، فشارهای سیاسی و نظامی مختلفی به ایران از طرف متحدان غربی صدام وارد می شد.دولت های انگلستان و فرانسه، روابط دیپلماتیک خود را با ایران قطع کردند و سفارت خانه های خود را تعطیل کردند.همزمان با این مسئله، سیل کمک های نظامی به عراق افزایش یافت.
اما در داخل در مورد برخی مسئولین کشور هم زمزمه های قدرت طلبی به گوش می رسید.به عنوان مثال بحث تاسیس دانشگاه آزاد (که در سال های بعد اما و اگرهای زیادی در مورد مباحث اقتصادی آن مطرح شده) در همین سال 66 کلید خود.
علی رغم همه فشارهای داخلی و خارجی، هنوز موقعیت ایران در منطقه و جنگ، موقعیت برتر بود.
کمی قبل از کشتار حجاج، یک بی آبرویی عظیم برای امریکا اتفاق افتاد.آن هم غرق شدن نفت کش بریجتون بود.این نفت کش که تحت اسکورت نیروی دریایی امریکا در حال حرکت در خلیج فارس بود ، نمایش قدرتی برای امریکا و صدام محسوب می شد.آنها می خواستند اثبات کنند دولت عراق می تواند صادرات نفت خود را از طریق این نفت کش از سر بگیرد و برای این مسئله جنجال تبلیغاتی زیادی کرده بودند.اما به لطف خداوند و عملیاتی که شهید نادر مهدوی و همراهانش انجام دادند، این نفت کش با مین دریایی برخورد کرد و غرق شد و بی آبرویی شدیدی نصیب دولت امریکا شد.
تمام این مطالب ، سیاستمداران اصلی استکبار(سرمایه داران عمدتا یهودی) را به این منطق راهنمایی کرد که شکست ناپذیری ایران، ریشه در حمایت مردم از نظام و بر اساس آیین اسلام دارد.بنابراین زمینه ها آماده شد تا از مردم ایران انتقام گرفته شود.این انتقام در سال 66 به صورت کشتار حجاج بروز کرد.
تا اینجا در این مطلب دو تا ریشه ماجرای کشتار حجاج سال 66 مشخص شد.یکی فشار بر ایران در جهت کاهش قدرت جنگی ایران و یکی خنک شدن دل کسانی که از غرق نفت کش بریجتون، تا عمق جان سوخته بودند.
اما ریشه سوم ماجرای کشتار حجاج به ماهیت آل سعود و تناقض آن با روح حج بر می گردد.پس از انقلاب، امام خمینی (ره) موفق شده بودند تا مراسم برائت از مشرکیت که با شعار های الموت لامریکا و الموت لاسرائیل ، انجام می گرفت را در میان ملت های دیگری که در مراسم حج شرکت می کنند ، نهادینه کند.بنابراین هر ساله تعداد زائران بیشتری از کشورهای مختلف در این مراسم شرکت داشتند و بالاخره مظلومین و پابرهنگان جهان ، جایی یافته بودند تا بتوانند خشم خود را از ظلم هایی استعمارگران به آنها داشتند، ابراز کنند.این محل هم جایی نبود جز مکه مکرمه.طبیعی بود اگر این مسئله همه گیر می شد ، ماهیت استعمار زده آل سعود هم زیر سوال می رفت.بنابراین آل سعود هر ساله ( نه تنها در سال 66) در مقابل کسانی که شعار ضد امریکا و اسرائیل می دادند، با خشونت رفتار می کرد.اما سال 66 این خشونت را به اوج رساند.
می توان گفت هدف آل سعود ، خفه کردن مرگ بر امریکا بود.شعاری که ریشه در لای، لااله الا الله دارد.
متاسفانه به علت اینکه برخی مسئولین پس از امام(ره) ، نخواستند پیگیر ماجرای حج شوند و آنرا به فراموشی سپردند، آل سعود در این هدفش موفق شد.چرا که اکنون که زائران ایرانی در مراسم برائت از مشرکین شرکت می کنند، در خارج از شهر مکه و جدا از زائران کشورهای دیگر، این مراسم را انجام می دهند و طبیعی است که این گونه انجام دادن برائت از مشرکین، منجر به ایجاد هماهنگی و پیوستگی صفوف مسلمانان علیه ظلم نخواهد شد.
دوباره تاکید کنم اگر مردم مسلمان دنیا از فرصت گرد هم آیی حج استفاده می کردند و تشکل های بین المللی علیه استعمارگران تشکیل می دادند، هم امریکا و سایر غربی ها از این موضوع ضرر می کردند و هم آل سعود.پس حیات آل سعود در نگفتن مرگ بر امریکاست.
این را بگذارید کنار نظرات ساده لوحانه برخی افراد داخل کشور که همان حرف آل سعود را تکرار می کنند.به بهانه آب شدن یخ روابط ایران و امریکا و ... .اگر مرگ بر امریکا ریشه بدواند، فرقی میان آل سعود و خودباختگان داخلی در ایران نخواهد بود.هر دو از یک طایفه اند و هر دو محکوم به شکست.
بی شک می توان گفت، از بین هر هزار فیلم شاید تنها 10 تا 20 فیلم، ارزش واقعی به عنوان یک فیلم دارند.این فیلم ها زیبا ساخته شده اند و حرف های عمیق ایدئولوژیک را با هنر نمایی خاصی به مخاطب ارائه می دهند.
به بهانه درگیری های موجود در سودان جنوبی و جمهوری افریقای مرکزی که در حال حاضر در جریان است، فیلم الماس خونین رو برای نقد گذاشتم
خلاصه داستان:
سولومون یک ماهیگیر در یکی از کشورهای افریقایی است و زندگی خوبی با همسر و چند فرزندش دارد.فرزند او ( دیا) عاشق زبان انگلیسی است و هر روز مسیر زیاد خانه تا مدرسه را پیاده می رود.در یکی از روزهای خوش زندگی، نیروهای شورشی(انقلابی) وارد روستا شده و تعداد زیادی را می کشند و مردهای قوی از جمله سولومن را به بردگی می گیرند.خانواده سولومون فرار می کنند و آواره می شوند.سولومون در یک معدن الماس مشغول به کار می شود و الماس بزرگی پیدا می کند و می خواهد آنرا پنهان کند که رییس شورشی ها متوجه می شود.اما همین حین سربازان دولتی به این معدن تحت کنترل شورشی ها حمله می کنند و فرمانده شورشی به همراه سولومون دستگیر می شوند.از طرف دیگر یک قاچاقچی سفید پوست الماس که سابقا زیر نظر یکی از فرماندهان رده بالای افریقای جنوبی آموزش دیده، در حین قاچاق الماس، دستگیر می شود و به زندان می افتد.او متوجه می شود که سولومون الماس بزرگی را جایی کنار معدن پنهان کرده.او کمک می کند تا سولومون آزاد شود.سپس به همراه او و کمک یک زن امریکایی که جزء خبرنگاران سازمان ملل است، به الماس نزدیک و نزدیک تر می شوند. در همین حین پسر سولومون توسط شورشی ها دستگیر شده و در همان معدنی که سابقا پدرش در آن برده بود، به شورشی ها می پیوندد و یک جنایتکار می شود.
سولومون به دنبال خانواده خود می گردد و همسر و دخترش را در اردوگاه آوارگان پیدا می کند و وقتی می فهمد که پسرش به دست شورشی ها افتاده، تصمیم می گیرد آزادش کند.زن امریکایی و قاچاقچی الماس کمکش می کنند اما هر کدام با هدف خود.زن امریکایی می خواهد راهی پیدا کند تا جلوی خریداران بین المللی الماس را بگیرد.در مسیری که اینها برای رسیدن به الماس و پسر سولومون طی می کنند، درگیری های بسیاری ، مخصوصا با نیروهای شورشی بینشان رخ می دهد و در پایان،سولومون پسرش را می یابد اما هیچ اثری از انسانیت و محبت در او نمی یابد.رییس شورشی ها ، پدر را می خواهد مجبور کند جای الماس را بگوید.در همین حین، نیروهای ارتش افریقای جنوبی، اردوگاه را به رگبار می بندند و سولومون و قاچاقچی و پسر با طی ماجراهایی موفق به فرار می شوند و الماس را برمی دارند.قاچاقچی که توسط نیروهای افریقای جنوبی زخمی شده، انسانیت به خرج می دهد و الماس را به پدر و پسر سیاهپوست می دهد و با تماس تلفنی با زن امریکایی از او می خواهد به انها کمک کند.
در پایان سولومون با فروش الماس می تواند خانواده خود را از افریقا به انگلیس بیاورد و با کمک زن امریکایی، حرف خود را به گوش جهانیان برساند.
البته خیلی تلاش کردم خلاصه تر بشه اما نشد
اما نقد:
پیام اصلی فیلم اینست که در افریقا به دلیل مسائل داخلی ( از جمله معادن الماس) ثروت هایی به افراد و گروه های وحشی می رسد.آنها از این ثروت برای خرید اسلحه و کشتار مردم بی گناه استفاده می کنند.در همین حین، در غرب تلاش می شود که مردم متقاعد شوند که این الماس ها را نخرند. حتی برخی از غربی ها ( که زن امریکایی نماینده آنهاست) ، داوطلبانه برای کمک به سیاه پوستان خشونت دیده دست به کار می شوند و آنها هستند که در نهایت ، سبب رسوایی دلالان الماس می شوند.
آن چیزی که در این فیلم دستمایه گفتن حرف های مهم استعماری شده، درگیری هایی است که در سراسر افریق میان دولت و شورشی ها رخ می دهد و زندگی مردم را به جهنم تبدیل می کند.این حس انسان دوستانه تنفر نسبت به خشونت، ابزاری می شود در دست فیلم ساز که حرف خود را به کرسی بنشاند.
در این فیلم می بینیم که انسان افریقایی، دو وجه مهم دارد.اگر خشونت طلب باشد ، او عامل بحران های انسانی است و اگر صلح طلب باشد، بدون کمک سفید پوستان، قادر به حل مشکلات نیست. از طرف دیگر مرز میان سیاه پوست خوب و بد زیاد پر رنگ نیست و اینها در هر حالتی می توانند به هم تبدیل شوند. پسر سولومون ( دیا) یک پسر بی آزار و مهربان است. اما همین پسر تنها در مدت کوتاهی که در دست شورشیان قرار گرفته ، یک وحشی و آدم کش بد ذات می شود که حتی می تواند به روی پدرش هم اسلحه بکشد.پس از نجات او، دوباره سر به زیر و خوب می شود.گویی مردم سیاه پوست در خونشان ، دن ای خشونت به ذات نهفته و برای همین است که افریقای سیاه پوست، محل خوبی برای زندگی نیست.برای همین در پایان فیلم، سولومون ، لندن را برای زندگی در آرامش خانواده خود انتخاب می کند.
مهمترین بحثی که در این فیلم عمدا حذف شده، ریشه درگیری های افریقاست. از یک طرف علت این درگیری ها را موضوعات و افراد داخلی می داند (مثل الماس و گروه های انقلابی) و از طرفی مردم افریقا را مردمی با ظرفیت وحشی گری نشان می دهد.اما حقیقت آنست که در بسیاری از این مدل درگیری ها، همین سفید پوستان انگلوساکسون هستند که گروه های شورشی را پدید می آورند و حمایت های مالی و تسلیحاتی از آنها می کنند.در حقیقت پیروز نهایی این درگیری ها، کارخانه های اسلحه سازی غرب اند که با گرفتن منابع کشورهای افریقایی ، به آنها اسلحه می دهند تا همدیگر را بکشند.
بحث دیگری که فیلم آنرا تحریف کرده ، بحث برده داری است. در این این فیلم برده داری ، جزئی از فرهنگ عمومی مردم افریقا بیان می شود در صورتی که در حقیقت تاریخ آمده که میلیون ها سیاه پوست به وسیله غربی ها برده گرفته شده اند و در این راه ، رفتاری حیوانی با آنها شده و بسیاری از آنها خیلی زود مردند و یا تیرباران شدند.پس منبع اصلی برده داری، جهان غرب است نه افریقا
بحث سومی که فیلم مطرح کرده اینست که حتی یک سفید پوست قاچاقچی ، می تواند خوب باشد و حتی یک سیاه پوست خوب ، می تواند جنایتکار باشد.
و در آخر در فیلم می بینیم که همه راه حل ها و راهکارهای حل مشکلات افریقا،از امریکا، انگلیس و ... می گذرد
نقاط قوت فیلم
داستان فیلم بسیار قوی است. صحنه سازی های درگیری ها بسیار طبیعی و فوق العاده ساخته شده. حس پدر بودن سولومون به خوبی قابل فهم است.فداکاری مرد سفید پوست و تحویل الماس به سیاه پوست ها و فراهم کردن زمان فرار برای آنها، به خوبی از او قهرمان ساخته و این قهرمان پروری به کمک عشق او به زن امریکایی ، دو چندان شده است.
نقاط ضعف
در اول داستان نشان داده می شود که سولومون یک فرزند شیرخوار دارد اما سرنوشت این نوزاد، در کل فیلم مشخص نمی شود. صحنه درگیری هلیکوپتر نیروی هوایی افریقای جنوبی با شورشی ها، بر عکس سایر قسمت های فیلم، بیش از اندازه غیر واقعی است.تعداد موشک های هلیکوپتر گویا بی نهایت است و اینجا درگیری قابل قبولی ساخته نشده است.سرگرم کردن سرباز افریقای جنوبی توسط زن امریکایی، خیلی خنده دار و غیر قابل باور است.همچنین استفاده بیش از حد قهرمان داستان ( سفید پوست) از سیگار، به راحتی به مخاطب می فهماند که یکی از تامیین کنندگان مالی فیلم، کارخانه سیگار سازی است و البته این موضوع، خیلی در کل فیلم برای مخاطب اذیت کننده است
نکته پایانی
در بخشی از فیلم، فرمانده نظامی افریقای جنوبی می گوید، رنگ خاک افریقا به خاطر خون هایی است که روی آن ریخته شده.تا پایان فیلم همه فکر می کنند منظور، خون مردم بی گناه افریقاست.اما در پایان فیلم، قاچاقچی سفید پوست، خون دستش را روی خاک می ریزد و این یعنی خون سفید پوستان اینجا ریخته شده.
مقداد رحیمی حاجی آبادی
سلام.امروز می خوام انیمیشن دلیر رو که واقعا یک انیمیشن تاثیر گذاره ، نقد کنم
داستان کلی انیمیشن: مریدا، نام دختری است که شاهزاده سرزمینی قدیمی است.در این سرزمین چهار خاندان وجود دارند و مریدا فرزند ارشد یکی از این خاندان هاست.قرار است سه خاندان دیگر خواستگارهایی برای مریدا انتخاب کنند اما مریدا برخلاف نظر مادرش، مخالف ازدواج است.
او تمام تلاش خود را می کند تا از مدل زندگی که مادر او ، به او پیشنهاد می کند فرار کند و خواستگارها را با جواب منفی روبرو کند.برای این کار دست به دامان جادوگری می شود تا سرنوشتش را تغییر دهد .معجونی که جادوگر به او می دهد تا به مادرش دهد، مادر مریدا را به خرس تبدیل می کند.مریدا پشیمان می شود و هر کاری را می کند که مادرش را به حالت قبل برگرداند.
پدر مریدا که توسط خرسی بزرگ قبلا مجروح شده، با دیدن لباس پاره شده مادر مریدا و خرس، گمان می کند که این خرس ، همسر او را خورده و قصد می کند خرس را بکشد.مریدا مانع پدر شده و در لحظات آخر فیلم، زمانی که خرس بزرگی که پدر را مجروح کرده، توسط مادر کشته می شود، مریدا موفق به شکستن طلسم جادوگر شده و مادر دوباره انسان می شود و خواستگارهای مریدا را دست خالی برمی گرداند.
اما نقد
مهمترین موضوعی که در جهان بینی غربی مطرح است و در این انیمیشن تبلیغ می شود، اینست که حق با من است.این عبارت کلی حق با من است، دستمایه اساسی انیمیشن دلیر قرار گرفته و پس زمینه کلی داستان، مخالفت نظر مریدا با نظر دیگران و موفقیت او در اجرا شدن منیت اوست.
جملات آغازین این انیمیشن در مورد نحوه تعیین سرنوشت است که با پایان تاثیر گذار آن، به مخاطب این مفهوم نمایش داده می شود که سرنوشت از دو قسمت ، سرزمین مادری و خواست درونی تشکیل شده و این دو سرنوشت را تعیین می کنند.
نقش سرزمین مادری، از آنجا اهمیت می یابد که خرسی که پدر را زخمی کرده و به دست مادر کشته می شود، جزئی از افسانه های سرزمین محل زندگی مریداست و نقش خواست درونی در تعیین سرنوشت، از ازدواج نکردن مریدا برداشت می شود.
مریدا می خواهد خوش گذرانی کند و مدل زندگی او، متفاوت از مدل قانون مدار زندگی نسل قبل او باشد.تقابل های مکرر مریدا با مادرش (الینور) نمایش دهنده اینست که نسل های بعدی، باید هر گونه که دوست دارند به زندگی نگاه کنند.سه برادر کوچک او نیز ، در نماهای مختلف، این تقابل را نمایش می دهند.
در سه جمله کل انیمیشن دلیر را می توان خلاصه کرد. مریدا می خواهد خودش سرنوشتش را به دست گیرد و فقط حق را به خودش می دهد و در این راه موفق می شود.
انیمیشن دلیر بسیار در القای این پیام موفق عمل کرده چرا که داستان کلی فیلم،قوام و انسجام بالایی دارد و استفاده های بهینه از طنز و موسیقی خوب و کیفیت بالای ساخت، همه و همه در زیبا کردن این انیمیشن ، موفق عمل کرده اند.
اما داستان انیمیشن نقطه ضعف کوچکی هم دارد.در قسمتی که مریدا به جادوگر مراجعه کرده که طلسمی از او بخرد، جادوگر این طلسم را به بهای خرید صنایع دستی چوبی اش به مریدا می دهد و در کل داستان، تحویل گرفتن این صنایع از جادوگر، گم شده است.برای همین سازندگان فیلم ، پس از ساختش، متوجه این اشتباه شده اند و پس از تیتراژ، نمایی اضافه کرده اند که وسایل به دست مریدا رسیده و این مدل یعنی نوعی ماست مالی عالی.
اما از الگو سازی شخصیت مریدا در جوانان باید هم به موار مثبت اشاره کرد و هم به موارد منفی. باید بگویم که هیکل لاغر ، آرزوهای پسرانه (مثل بزرگ شدن با تیر کمان) ، ازدواج نکردن ، هیجان طلبی افراطی، جزء الگوسازی های منفی و مواردی مثل دوست داشتن مادر و جبران کردن اشتباه از موارد مثبت الگوسازی این انیمیشن است.
مقداد رحیمی حاجی آبادی
سلام.مطلبی ذهنم رو مشغول کرده بنام آرامش. این کلمه به ظاهر آسون، معنای دقیق و مشخصی در ذهن همه ما نداره.تقریبا متوجه شدم هر کسی تلقی خودش رو از این کلمه داره.آرامش
آرامش یعنی چی؟ چرا مردم به دنبالش هستند؟ چرا مردم دنبال چیزی هستند که بین خودشون یه تعریف مشخص نداره.به هر کسی بگی کجا به نظرت می تونی به آرامش برسی یه جایی رو می گه.یکی می گه در جزایر قناری! دیگری می گه در خزانه بانک مرکزی! یکی می گه در زیارت ائمه.یکی می گه در جهان پس از مرگ.یکی می گه در رسیدن به یار.یکی می گه در یه زندگی بدون دغدغه.یکی می گه در یه خونه ای که اجاره ای نباشه.یکی می گه در داشتن یه شغل ثابت و پر پول.یکی می گه در شهادت.یکی می گه در جایی که سرو صدا کم باشه و بشه راحت خوابید!یکی می گه آرامش وجود نداره.و...
چرا اینقدر متفاوت؟ آرامش واقعا چیه که همه می خواندش اما هر کسی در جایی.
مشکل اصلی در این ست که برای بیان چند موضوع متفاوت، از یک کلمه واحد استفاده می کنیم.اگر بتونیم موضوعات مختلف رو با کلمات مختلف بیان کنیم، این اختلاف عمیق بوجود نمی آید.به عنوان مثال چند تا از تعریف های مختلف آرامش رو براتون می نویسم که ببینید چقدر متفاوتند اما برای همه از کلمه آرامش استفاده می شود.
1- آرامش در توجه به خداست.خداوند منبع رساندن آرامش به انسان هستند که آرامش جز در کنار او به دست نمی آید
2-آرامش در رسیدن به آرزوهاست.انسان تا زمانی که به آرزوهایش نرسیده باشد ، مدام تلاشو تقلا می کند و در آرامش نخواهد بود
3-آرامش در ازدواج است.چرا که ازدواج نیازهایی را از انسان برطرف می کند، که راهکاری برای برطرف شدن آن نیازها در غیر ازدواج نیست.پس تا موقعی که مجرد باشیم ، این نیاز برطرف نشده، آرامش ما را بر هم خواهد زد
4- آرامش در انجام وظیفه است.کسی که احساس کند کاری به دوش او گذاشته شده، تا موقعی که آن را به سلامتی به پایان نرساند، دچار عدم رضایت از خود خواهد بود و همین هم آرامش او را بر هم می زند
5-آرامش در لذت بردن حد اکثر است.انسان بجای غم و غصه خوردن باید تا می تواند دنبال لذت ها باشد تا آرامش داشته باشد
6-آرامش در بی خیال دنیا بودن است. کلا اگه هر مشکلی در زندگی پیش بیاید و انسان بی خیال باشد، در آرامش است.راز شاد بودن دیوانه ها هم در اینست که اصلا به مشکلی فکر نمی کنند!
7-آرامش در دغدغه مند بودن نسبت به محیط اطراف است.کسی که این گونه باشد، مطمئن است که نسبت به جامعه اطراف خود وظیفه اش را انجام می دهد و همین سبب آرامش اوست
8-آرامش در درد دل با یک کسی است که به انسان خیلی نزدیک است.حس خوبی که بعد از درد دل به انسان دست می دهد ، تایید کننده این آرامش است
9-آرامش کلا وجود ندارد.تا زنده ایم باید مثل سگ کار کنیم و جون بکنیم و وقتی مردیم بریم تو جهنم!
10-آرامش زمانی حاصل می شه که انسان بتونه راحت سرش رو روی بالش بذاره و بخوابه .کسی هم کاری به کارش نداشته باشه
و...
می بینید که این تعریف های مختلف از آرامش چقدر با هم متفاوت و گاهی متضادند و متاسفانه برای همه اونها فقط یک کلمه بنام آرامش وجود دارد.
بهتر است یک تقسیم بندی خوب و درست بکنیم.
باید آرامش رو به آرامش روحی و آرامش جسمی تقسیم بندی کنیم.آرامش جسمی رو هم به دو قسمت آرامش روانی و آرامش بدنی تقسیم بندی کنیم.تفاوتی میان تسکین و آرامش قائل باشیم.تفاوتی میان بی تفاوتی و آرامش هم قائل باشیم.آرامش را به دو نوع درونی و بیرونی تقسیم کنیم.آنچه که حاصل می شود ، کمکی به فهم معنی دقیق آرامش است.
سلام.
یکی از خبرگزاری های محترم که برنامه اکران مستند نیمه دوم را پوشش داد، اشتباها مطلبی را منتشر کرد که موجب برخی گمانه زنی های نادرست شد.
متنی که بنده به آن خبرگزاری ایمیل کرده بودم، متن دیگری بود و در مورد فیلم صحبت دیگری شده بود .در متنی که فرستاده بودم نوشته بودم:
فضای بوجود آمده در انتخابات 92 به نحوی بود که تحلیل های اولیه موجود در سطح جامعه را نقض می کرد.مثلا قشرهای زیادی از مردم تحت تاثیر این تحلیل ها، معتقد بودند که پیروز آینده انتخابات فردی اصولگراست.چرایی عدم اتفاق افتادن این تحلیل، انگیزه من در ساخت این مستند بوده است (نمونه انتشار درست این متن)
اما اون خبرگزاری درباره این مستند نوشته بود:
مستند بلند «نیمه دوم» با موضوع «در جست و جوی آرای حساب نشده در انتخابات» در اولین اکران خود در دانشگاه شریف به نمایش در می آید.
در نتیجه برخی دوستان به گمانشان قرار است مستند نیمه دوم، اتهامی را به نهادهای نظارتی در انتخابات بزند که آرایی را حساب نکرده اند.
البته بنده این خبرگزاری را مقصر نمی دانم.جمله ای که روی پوستر نوشته شده همین است اما برداشت بنده از این جمله با برداشت این دوستان متفاوت است
منظورم از عبارت (در جستجوی آرای حساب نشده) این بود که مردم در یک انتخابات با دیدگاهی خاص یه یک نفر رای می دهند.آن فرد پس از رای آوری، اطرافیانی پیدا می کند که آرای مردم را به حساب خود می گذارند.در حقیقت آرای مردم و چرایی این آرا را فراموش می کنند و صرفا به منافع باندی و حزبی خود می پردازند.پس حساب نشدن آرا یعنی فراموشی مردم رای دهنده در محاسبات جاری کشور ، پس از رای آوری، به عبارت دیگر ، خواصی که اطراف کاندیدای پیروز را می گیرند، چرایی رای مردم را به حساب نمی آورند.
همچنین این عبارت ، گریزی به فتنه 88 است که در آن ، آرای مردم روستایی که به احمدی نژاد رای داده بودند، در محاسبات خواص اصلاح طلب جایگاهی نداشت و اینها با این تحلیل غلط، دچار توهم تقلب شدند.
پس آرای حساب نشده در اینجا به معنای آرای احمدی نژاد در انتخابات 88 است که در محاسبات خواص اصلاح طلب ، کنار گذاشته شده بود.
هر دوی این برداشت ها از عبارت « در جستجوی آرای حساب نشده» ، در مستند و تیزر آن وجود دارد و نیاز به توضیح بیشتر نیست.
اما اکران نیمه دوم در دانشگاه ، حواشی خاص خود را داشت
- موقع اکران فیلم ، لپ تاپی که فیلم با آن پخش می شد به مشکل برخورد کرد و فیلم قطع شد.ادامه فیلم پس از چند دقیقه تامل و با رفع مشکل لپ تاپ از سر گرفته شد.
- مدل متفاوت تحلیل مردم از فضای انتخابات با تصویری که در ذهن بینندگان فیلم وجود داشت، سبب می شد مخاطبین از بسیاری از پاسخ های مردم شگفت زده شده و بخندند.(البته ینده انتظار هم داشتم این اتفاق بیفتد)
-بنده وقتی بعد از فیلم به بالای سن رفتم و خواستم نقدهای بچه ها را بشنوم، اولین جمله ای که گفتم این بود که خوب من اومدم که فحش ها رو بهم بدید!
سلام.مستند نیمه دوم در اولین اکران عمومی دانشگاهی خود در دانشگاه صنعتی شریف ، در روز دوشنبه 25 آذر ماه ساعت 13:30 در سالن جابربن حیان، اکران می شود.
این مستند را به هیچ وجه از دست ندهید.

سلام.چند روز پیش با دوستم ، برای دیدن یک سری از فیلم های مستند به جشنواره سینما حقیقت رفته بودم.در بین اکران ها، می آمدیم بیرون سالن سینما.یه نگاهی به اطراف انداختم.به دوستم گفتم برای من دعا بکن که می خوام تو این وضع در به داغون ، وارد هنر بشم.خیلی سخته.انواع و اقسام تیپ های عجیب و غریب و خنده های ناصواب، توی این جمع های هنری یافت می شند.تیپ هایی که بخشی از اونها خاص برای هنرمندان! است.
من جزء کسانی نیستم که تا چهار نفر با تیپ و قیافه داغون دیدند، سریع نسخه کفر اونها رو بپیچم.نخیر.قبل از این که این مشکل رو یه مشکل ناهنجاری اجتماعی در نظر بگیرم، اون رو به مسائل فلسفی ربطش می دم.مشکل قبل از این که افراد باشند، به تلقی افراد از هنر بر می گرده.نوعی تلقی خاص که فقط یکی از آثارش قیافه های عجیب و روابط نا صحیحه
بهش می گن هنر بی هدف
یه نگاهی به سینمای ایران بیندازید متوجه می شید، آثاری که ارتباط صحیحی با نیازهای جامعه، فرهنگ و تمدن ایرانی، مسائل اسلامی، انقلاب، زندگی اکثریت مردم و ... مرتبط باشند، در اقلیت هستند.(نه این که وجود ندارند). و در عوض اکثر فیلم ها ، بیشتر مسائلی همچون خیانت، جنایت ، روابط نا مشروع، ضدیت با احکام خدا (مثلا قصاص و دیه) ، لودگی و ... را پوشش می دهند.
دلیل اصلی این ماجرا بر می گردد به این سوال که آیا برای هنر هدفی قائل هستیم یا نه؟ یعنی هنر وظیفه ای هدف مند و منظم و دقیق در ارتباط با مسائل دیگر دارد یا نه؟برای روشن تر شدن موضوع چند مثال می زنم.
آیا به هنر ارتباط دارد که بنیان خانواده ها در حال تزلزل است و باید آنرا تقویت کرد؟
آیا به هنر ارتباط دارد الان که این مطلب را می نویسم، فرانسه به یک کشور افریقایی را اشغال کرده است؟
آیا به هنر ارتباط دارد که دختران باکره سوریه ای را از اردوگاه های آوارگان می دزدند و در کشورهای عربی می فروشند؟
آیا به هنر ارتباط دارد که دانشمندان هسته ای ما که صرفا کار علمی می کردند، ترور شدند؟
آیا به هنر ارتباط دارد که ارتباط ما با مسجد کمرنگ و کمرنگ تر می شود؟
آیا به هنر ارتباط دارد که الان مهم ترین اولویت کشور ، اقتصاد مقاومتی است؟
آیا به هنر ارتباط دارد که در زمان جنگ های جهانی اول و دوم، یازده میلیون ایرانی در قحطی مصنوعی بوجود آمده توسط انگلیسی ها جان باختند؟
آیا به هنر ارتباط دارد که پاسخی به فیلم های هالیوودی ایران ستیز و اسلام ستیز بدهد؟
آیا به هنر ارتباط دارد که حجاب اسلامی، چه مزایا و چه محدودیت هایی دارد؟
و یا اینکه هنر به تنهایی برای خودش عالمی دارد و در آغاز، هیچ دغدغه ای نسبت به هیچ موضوعی شبیه موضوعات بالا ندارد؟
اگر هنر هدف نداشته باشد، به کدام سمت پیش می رود؟اینجاست که تازه اول دعواست.
برخی داشتن هدف را محدودیت می دانند و می گویند نباید دست و پای هنر را با این مسائل بست.نتیجه این دیدگاه همین سینمای فعلی کشور است.
البته گاهی هنرمند دنبال دردسر نمی گردد.فیلمی نمی سازد که ممکن است جلوی پخش آن گرفته شود یا اینکه از او خریده نشود و یا از او شکایت بشود.
این مورد هم باز بر می گردد به همان دیدگاه هنرمند به هدف.اگر هدفی داشته باشد، گاهی حاضر است هزینه هایی برای آن هدف هم بدهد.اما اگر نه، دنبال درد سر نمی گردد.
و جالب اینجاست که هنرمندانی که با شعار دنبال دردسر نیستم ، فیلم می سازند، فیلم هایشان برای آبروی جامعه ایرانی و اسلامی ، دردسر ساز است هر چند در جشنواره های داخلی و خارجی از این مدل فیلم ها استقبال بشود.
چه بخواهیم و چه نخواهیم، هنر دارای ابعادی است که از آن جدایی ناپذیر است و مهمترین بعد مورد اغفال واقع شده همان بعد رسانه ای آنست و در رسانه، انتقال پیام با هدف مشخص ملاک است.پس جدا کردن هنر از هدف یعنی نادیده گرفتن رسانه بودن آن و این یعنی یک هنر ناقص.
که البته همین بی هدفی می شود هدف هنر چون خود هنر به هیچ وجه نمی تواند خود را از بعد رسانه ای خارج کند.در نتیجه پیام و مفهومی که از یک هنر بی هدف به مخاطب القا می شود، ممکن است به سمت تبلیغ پوچی و نا امیدی پیش برود.
خلاصه اینکه هنر خواه یا ناخواه به خاطر رسانه بودن، دارای هدف است و گفتن اینکه من برای دل خودم این اثر را ساختم، هدف را از هنر جدا نمی کند.پس انتخاب هدف مهم است و مشکل اساسی یک هنر مند همین است.
------------
مطلب فرعی اما مهم
------------
در مطلب بالا بیشتر به بحث دیدگاه یک هنر به هدف توجه شد اما نکته ای که اغفال واقع شد، نقش حمایت های مالی و تبلیغاتی از یک اثر هنری است که آثار را بیشتر به سمت خاصی می کشاند.
اگر چهارچوب های اصولی و درست مالی و تبلیغی برای هنرمندانی که آثار هدفمند و مفیدی می سازند فراهم می شد، به مراتب دلسردی از خوب ساختن و تغییر جهت آثار هنری به سمت جشنواره های خارجی، کمتر می شد.
سلام.همیشه دو دیدگاه متفاوت نسبت به یک ماجرا وجود دارد.یک دیدگاه که صرف خود روایت رویدادهاست و یک دیدگاه دیگر ریشه یابی ماجرا.
مستند قربانگاه زائران تلفیقی از هر دو دیدگاه است و از این نظر، مستندی کامل به حساب می آید.نخست کل حادثه، آهسته آهسته شرح داده می شود و جنایت ها را پیش چشمان مخاطب به نمایش در می آورد و در پایان انگشت اتهام را به سوی کسانی دراز می کند که آل سعود به خاطر تبعیت از آنها ، دست به چنین جنایتی زده اند.
اینجاست که دو روایت کاملا متضاد با یکدیگر شکل می گیرند.یک روایت ، روایت خارجی است که ریشه آن از جنس تخریب روانی است.آل سعود قبل و بعد از ماجرا به شایعات بی پایه و اساسی دامن زد و البته باید بگویم که تندروی های برخی مثل مهدی هاشمی (داماد آیت الله منتظری)، کمک بسیار خوبی به گسترش این شایعات داد.
در آن زمان شایعه شده بود که ایرانی ها می خواهند کعبه جدیدی در قم بسازند و برای همین در سال 66 با تعداد زیادی زائر وارد مکه شده اند که کعبه را به راحتی بتوانند خراب کنند.استدلالشان هم این بود که باند مهدی هاشمی در سال 65، در ساک های زائران نجف آبادی، مواد منفجره جاسازی کرده بود و این مواد برای ویرانی کعبه و ... مورد استفاده قرار می گیرد.همچنین شایعه شده بود که زائران ایرانی، برای حمله به عربستانی ها، چاقو حمل می کردند.
مطابق روایت خارجی، درگیری موجود در حج 1987 ، درگیری میان شیعه و اهل سنت بود و تمام حجاج کشته شده، شیعه و ایرانی بودند (که البته مستند قربانگاه زائران، دروغ دروغگویان خارجی را آشکار می کند.).
اما روایت حقیقی ماجرا، آن چیزی است که در مستند قربانگاه زائران دیده می شود و البته با استناد به سندی که در سایت ویکی لیکس منتشر شده بود، به مخاطب شخصی را معرفی می کند که آماده سازی نیروها و برنامه ریزی کشتار، به وسیله او صورت گرفته بود.یک یهودی آلمانی تبار به نام اولریش وگنر.
به زودی ترجمه کامل سند را منتشر می کنم.
سلام.امروز داشتم توی بی آر تی به سمت میدون انقلاب می رفتم.کنار اتوبوس یه پسر نوجوان آمد و با دوچرخه اش تک چرخ زنان، اتوبوس رو رد کرد و از لابه لای چند تا ماشین عبور کرد.اولین سوالی که برام پیش اومد این بود که ، آخه که چی؟ چرا این بنده خدا توی دومین نقطه شلوغ تهران، بدترین کار ممکن رو می کنه.یعنی با تک چرخ زدن، سبقت می گیره!
بعد فکر کردم دیدم منم یه روزی هم سن این بنده خدا بودم.اون زمان منم با دوچرخه، خیلی بی کله می روندم.بعد یادم افتاد که دلیل این مطلب این بود که توی یه سن و سالی، غالب جوون ها دلشون می خواد عرصه ای پیدا کنند که بتونند خودشون رو اونجا نشون بدهند.وقتی جایی برای این امر نباشه، نتیجه اش می شه تک چرخ!
این می شه که این عزیزان جوان،سعی می کنند توی مسائل غیر مفید، یه جورایی خود نمایی کنند.
این که مسئولین کشور، مدام تکیه به بحث ورزش می کنند،به خاطر همینه و البته تکیه به ورزش نیاز کشور هست اما تکیه خالی که زیاد کار ساز نیست.تازه همین ورزش هم کلی ورود ناجور داره.یعنی ملت خودشون رو مثلا در طرفدارای های افراطی ورزشی نشون می دهند.مثلا بین دو تیم فوتبال، تماشاچی ها با پاره کردن هنجره و بکار بردن انواع الفاظ زشت، سعی می کنند، خودشون رو به هم فکرها و مخالفانشون اثبات کنند.
کشوری که کلی جوون داره، باید سازماندهی های مختلفی برای ارضای حس اثبات ، برای جوونها داشته باشه.یه زمانی توی مملکت جنگ بود.یه عرصه ای پیدا شد.جوونها خودشون رو خوب نشون دادند.یه نوجوان می رفت و با چند تا اسیر بر می گشت.یا یه معبر مین رو چند تا نوجوان خنثی می کردند.یا مثلا شهید فهمیده به تنهایی و با جانفشانی، جلوی پیشروی تانک های دشمن رو گرفت.

الان فضایی که قشر جوان می تونه خودش رو اثبات بکنه، جنگ نرمه اما متاسفانه زیرساخت های این موضوع زیاد آماده نیست و به قول حاج سعید قاسمی، عملکردها بیشتر پارتیزانیه.جزیره جزیره است.برای همین، همه ظرفیت های این حوزه، آماده نمی شه و تعداد افرادی که می تونند وارد کار فرهنگی یا علمی بشند و خودشون رو نشون بدهند، کم می شود.از طرف دیگه، همه که اهل ورزش نیستند تا اونجا خودی نشون بدهند.جنگ نظامی هم نداریم.این می شه که گیم نت ها و قلیون سراها و تماشاگرنماها و قماربازها و هرزه ها و اینها توی جامعه زیاد می شه و خود این هم یه سیستم اخلاقی نادرست جا می گذاره.
مثلا به جای اینکه افتخار یه فرد به این باشه که فلان فیلم کوتاه تاثیر گذار رو ساخته یا فلان مدال رو کسب کرده، افتخارش می شه تعداد زیاد دوست های غیر هم جنس و برنده شدن در بازی های رایانه ای و برنده شدن پول در قمار.
من اگر در این کشور بودم،خدمت سربازی رو تعطیل می کردم و بجاش خدمت سربازی فرهنگی رو جانشین می کردم.بچه هایی که در این خدمت وارد می شوند، تکنیک های مصاحبه، گرافیک، فیلمبرداری، ارتباط با مردم،جمع آوری اطلاعات، تحقیق میدانی، زیبایی شناسی، مکالمه با زبان های مختلف و ... را یادشان می دادم و البته هم زمان با این مسئله، هم کار مفید براشون تعریف می کردم و هم حقوق خوب براشون در نظر می گرفتم.
این ، بیشتر از پست دادن توی باجه نگهبانی به درد کشور می خوره.ضمنا اجباری بودنش رو بر می داشتم و اختیاریش می کردم.
البته غیر از این راهکار،ممکنه روش های دیگه ای برای جمع کردن معضل نبود فضای اثبات خود، وجود داشته باشه اما اگر فقط همین مسئله راه بیفته، تاثیری عمیق و به سزا خواهد داشت و قطعا این مدل کارها سبب می شه ایران به سمت یک تمدن پیشرفته، تکامل بیابد.
سلام.رو در رو سوال کردن از مردم و کنار گذاشتن بحث های کارشناسانه خواص، برکت های زیادی دارد که این برکت ها شامل حال مستند نیمه دوم هم شد.
بالافاصله پس از پایان انتخابات ریاست جمهوری، بعضی از خواص اصولگرا اعلام کردند که دلیل شکست در انتخابات، دولت احمدی نژاد بود.این تحلیل، چه درست و چه غلط بیشتر در شهر های بزرگ جریان داشت اما مردم نیمه دومی که موثرترین قشر در جریان هر انتخاباتی هستند، مدل تحلیل دیگری داشتند.مستند نیمه دوم اثبات کرد که دور از چشم نخبگان و نظریه پردازان، حقیقت جامعه به گونه دیگری است.
تحلیل انتصاب شکست در انتخابات به دولت احمدی نژاد، علاوه بر داشتن نکات قابل تامل، یک نقطه ضعف مهمی هم داشت.آن هم این بود که اصولگراها اشتباهات گذشته خود را نادیده گرفتند.در جو انتخابات می شد دید که طمع و ولع قدرت گیری، تا چه حد به برخی از بزرگان اصولگرا سرایت کرده و همین امر هم از هم سو شدن دل مردم با بعضی از اینها، جلوگیری کرده بود.
با بیان این مقدمه کوتاه، سه نکته را مورد پردازش قرار می دهم.
1- انتصاب شکست اصولگراها به دلیل دلخوری از احمدی نژاد تا چه حد درست بود؟
پیش از این که توضیح این بخش را کامل بدهم، باید بگویم ، دلیل اول انتخاب روستاها برای مصاحبه های مردمی در مستند نیمه دوم، این بود که مردم در این مناطق ، کمتر آلوده رسانه ها شده اند و هر تصمیم گیری آنها در مورد انتخابات، مرتبط با مسائلی است که در زندگی خود احساس کرده اند.بنابراین رای دادن این مردم خالصانه تر و به حقیقت زندگی، نزدیک تر است.
دلیل دوم انتخاب روستاها این بود که می دانستیم ، اینها مردمی اند که در دور قبل به احمدی نژاد رای داده اند ما نمی دانستیم که امروز چه دلیلی داشته که اینها به روحانی متمایل شده اند.
از دید برخی خواص اصولگرا و اصلاح طلب، مردم با رای به روحانی، دچار استحاله فکری شده اند و با انقلاب بد شده اند و جالب اینکه می گویند مردمی که در نه دی علیه هاشمی شعار می دادند، امروز به خاطر هاشمی به روحانی رای داده اند.مستند نیمه دوم خط بطلانی است بر تمام این مدل تحلیل های افراطی. چه اینکه زمینه پیروزی روحانی در انتخابات، بوسیله مقام معظم رهبری (خدا حفظشان کند) فراهم شد و بر خلاف تحلیل های نادرست خواص دو جناح، بسیاری از مردم به خاطر عشق به رهبری به آقای روحانی رای داده اند.(البته چه این عمل درست و چه نادرست باشد، نتیجه آن افزایش اتحاد ملی در کشور بود که به نفع ایران تمام شد)
گفتم که مردم در مناطق دور از رسانه ها، بر طبق زندگی خود، تصمیم می گیرند.اینها همان مردمی هستند که از دولت احمدی نژاد، یارانه، سهمیه بندی سوخت، سفرهای استانی و کمک به رونق مناطق محروم را دیده بودند و به همین دلیل احمدی نژاد را دوست داشتند.(چنان که مستند نیمه دوم این را نشان داد).دلیلشان برای رای به روحانی تنفر از دولت قبلی نبود.بلکه می خواستند مدل جدیدی از مدیریت اقتصادی بر سر کار بیاید تا بتواند، قیمت اقلام ضروری زندگی را کاهش دهد و اشتغال زایی کند و این خواسته ها ، بیشتر خواسته هایی از جنس مدیریت داخلی بود تا سیاست خارجی.
قطعا هضم این جملات، برای خواص دو جناح ، خیلی سخت خواهد بود اما آنچه که در نیمه دوم به آن رسیدم، همین بود و جز این نبود.هر چند ، قبل از ساخت مستند، باور کردن آن برای خودم هم سخت بود اما حقیقت همین است.
پس مردم زحمات دولت احمدی نژاد را قدر می دانند و هم زمان به دولت روحانی امیدوارند.بازهم می گویم ، نیمه دومی ها، جناحی و حزبی فکر نمی کنند.بلکه بر مبنای زندگی خود تحلیل می کنند.

2- کسانی که این انتساب را دلیل اصلی و عمده می دانند، چه نقاطی ضعفی را از اصولگراها نمی دیدند
می توان بزرگترین نقطه آسیب پذیری دو جناح اصلاح طلب و اصولگرا را در قدرت طلبی خلاصه کرد.اصلاح طلبان در سال 88 ، از همین قدرت طلبی خود ضربه خوردند و اصولگراها به خاطر همین قدرت طلبی رای نیاوردند.دو دلیل عمده که هر دو جناح، قبل از این دو انتخابات، خود را پیروز میدان مسابقه می دیدند، یکی نشناختن مردم (مخصوصا نیمه دومی ها) و یکی حس طمع به قدرت بود.
البته من نه از فردی نام می برم و نه معتقدم، همه دچار این آفت بودند اما به هر حال، در برخی از خواص، این ماجرا دیده می شد.
نقطه ضعف دوم جریان اصولگرا این بود که برای رویارویی بزرگ،خود را از قبل آماده نکرده بودند.نظریاتشان آماده ارائه نبود، تیمشان کامل نبود، اتاق فکرشان دیر تشکیل شده بود، اطلاعاتشان از همه مناطق ایران کافی نبود، لحن صحبت کردن با مردم را تمرین نکرده بودند، برنامه ریزی بلند مدت نداشتند، فیلم و داستان و کتاب و روزنامه، به اندازه کافی برای جا انداختن گفتمان انقلاب اسلامی، تهیه نکرده بودند.به خاطر وجود جریان انحرافی، تمام خدمات دولت نهم و دهم را نادیده گرفته بودند.مسائل اصلی و فرعی را به تعبیر مقام معظم رهبری(حفظه الله) جابجا می دیدند.درست در همان زمان که مسئله اصلی زندگی مردم، بحث اقتصاد بود، به دعوا و مرافعه با هم می پرداختند و این عمل ها مسئله اصلی آنها بود.
متاسفانه حرکت بی برنامه ریزی این جریان همچنان ادامه دارد و برخلاف انتظارها، آقایان جلیلی و قالیباف، از پشتوانه آرای خود در انتخابات، برای کار تشکیلاتی و منسجم و نیروسازی و گفتمان سازی و تاسیس حزب و نهاد مردمی و ... استفاده نکردند.
3- حس طمع و ولع قدرت، چه بلایی بر سر اصلاح طلبان خواهد آورد
اصلاح طلبان که با خوش خیالی تمام و با این تحلیل نادرست که مردم به خاطر آنها، به روحانی رای داده اند، با تحت فشار قرار دادن دولت آقای روحانی، تمام سعی خود را قبضه کردن پست های مهم کشوری به کار گرفته اند و بنا بر گفته برخی دلسوزان نظام، با داس، نیروهای دولت قبلی را (تر و خشک) از کشور درو کردند و این هم همان ارضای حس قدرت طلبی آنهاست.کار درست این بود که در جریان تغییر مدیریت کشور، افراد کارامد دولت قبل ، جدا از اینکه به چه طیفی متعلق هستند، بر سر کار باقی بمانند و رویه اعتدال هم همین است اما چه می شود کرد با حس قدرت طلبی اصلاح طلبان که متاسفانه به دولت آقای روحانی زیان وارد می کنند.
مستند نیمه دوم اثبات می کند که مردم ، خدمات را از هر دولتی به خاطر دارند ، اما با بزرگان و خواص جریان های اصولگرا و اصلاح طلب که به دنبال کسب کرسی های قدرت هستند، هیچ قرابتی ندارند.
سلام.در حین ساخت مستند، در سال 1390 به بن بست خورده بودم.دوستام که گفته بودند، کمکم می کنند، کار رو رها کرده بودند و تنها شده بودم.هر چی می گشتم نمی تونستم کسی رو پیدا کنم که در مورد حادثه باهاش مصاحبه کنم.حسابی از چند تا از آدم های معروفی که توی اون حادثه حضور داشتند و مدام من رو به امروز و فردا حواله می کردند ناراحت بودم.
کسایی که خودشون رو جزء خواص می دونند اما ذره ای به اندازه شخصیت های مردمی مثل حاجی بخشی، مرام نگذاشتند. هر چی بیشتر باهاشون تماس می گرفتم، بیشتر بهانه می آوردند.
چند ماه بعد از مصاحبه با حاج قاسم صادقی، دیگه روند تلاش هام به نتیجه نمی رسید.دلم گرفته بود.سالگرد شهدای حج که شد رفتم زیارتشون.اعصابم خورد بود.به شهدا گفتم ، این آدم های معروف و کله گنده ، حاضر نیستند بیاند و از شما حرفی بزنند.شما خودتون یه نفر رو پیدا کنید که کار جلو بره.
تا اون موقع حاجی بخشی رو از نزدیک ندیده بودم و نمی شناختمش اما چهره اش برام آشنا بود.
مراسم سالگرد شهدا خیلی ساده شروع شد.مثل همیشه پایه ثابت این جور مراسم های گمنام ولی با ارزش، حاج سعید قاسمی بود.صحبت های خوبی کرد.پیام امام در مورد اون کشتار رو خوند.مراسم که تموم شد ، فکر می کردم بتونم کسی رو پیدا کنم که توی حج 66 بوده.به چند نفر گفتم.اونها هم به بهانه های واهی ( مثل اینکه ما اهل شهرستانیم و ...) دست رد بر سینه ام زدند.
رفتم پیش حاج سعید.حاج سعید کنار حاجی بخشی راه می رفت و آلاچیق های ساخته شده در بهشت زهرا(س) رو نشون حاجی بخشی می داد.می گفت حاجی بخشی نگاه کن.ببین. اینها رو گذاشتند که ما بیاییم اینجا تفریح کنیم.
در دل این صحبتش درد بزرگی حس می شد.
دیگه طاقتم تموم شده بود.رفتم جلوی حاج سعید و گفتم من مستند سازی هستم که می خوام پیرامون این موضوع مستند بسازم اما هرجا رفتم، همکاری نکردند.شما کسی رو می شناسید که بتونم باهاش مصاحبه کنم؟
این رو که شنید، ایستاد و به حاجی بخشی اشاره کرد.با لحن انقلابی خودش گفت این حاجی بخشی ، جانباز همون ماجراست.
دیدم حاجی بخشی به سختی داره راه می ره.
به حاج سعید گفتم، چه طور می شه با ایشون ارتباط برقرار کرد.دختر حاجی بخشی اونجا بود. اومد و شماره تماسش رو به من داد.شهدای حج جوابم رو دادند.
تا چند ماه نتونستم برم برای مصاحبه.نمی دونستم حکمتش چیه.بالاخره اواخر پاییز 90 به همراه دو تا از دوستام رفتیم حومه کرج.خونه حاجی بخشی.
حاجی تازه از خواب بیدار شده بود.چهره اش خیلی جدی بود.از اونجا که تا حالا باهاش صحبت نکرده بودم یه کم نگران بودم.اومد و نشست و صبحانه اش رو خورد.وقتی گفتم آماده اید که مصاحبه بگیریم، قبول نکرد.گفت باید لباس جبهه ام رو بپوشم.گفتم ما شاالله چه انقلابی!
لباس پوشید.برخورد خانواده حاجی بخشی خیلی با ما گرم بود.تا حاجی آماده می شدند، یه مقداری اطلاعات از حاجی و خوانوادشون گرفتیم.حاجی نشست روی مبل و با بسم الله الرحمن الرحیم و خوندن آیه ام من یجیب، شروع کرد به صحبت.
من و دوستام رو بهت برداشته بود.شمرده شمرده حرف می زد اما انگار تمام ریز حوادث سال 66 (24 سال قبل از مصاحبه) رو به یاد داشت.ماجراها رو با جزئیات تعریف می کرد.خیلی انقلابی بود.همین طور که حرف می زد انگار از آسمون تو بدن و روح ما دارند انرژی نازل می کنند.

اما اصل حرف مال بعد از مصاحبه بود.خیلی خودمونی شروع کرد از خاطراتش بگه.لابه لای خاطراتش گاهی کلماتی رو استفاده می کرد که خنده رو روی لب های ما ظاهر کنه.خدا رحمتش کنه.
از خاطراتش می شه فهمید که هر چی داشته برای انقلاب اسلامی داده.البته ناگفته نمونه که برادرش و دو پسرش و دامادش ، شهید شدند و خودش هم جانباز بود.با این که دخترشون می گفت چند بار کما رفته اما توی این سن و سال بالا و حال و هوا، عجیب انرژی و عجیب حافظه داشت.من و رفقا کلا حال کرده بودیم.
به ما میوه تعارف کرد.رو شوخی گفت کوفت کنید.خنده مون گرفت.موقع خداحافظی که صورتش رو بوسیدم، حس کردم پدربزرگ مهربان خودم رو دارم می بوسم.عجیب صفایی خدا به دلم انداخت.
وقتی که داشتیم می رفتیم کفش هامون رو بپوشیم و بریم بیرون،ماشالله حزب الله و ایولاه حزب الله، جانانه ای گفت.
یادش بخیر.
خداحافظی کردیم و رفتیم.خیلی زود حاجی به دیدار فرزندان شهیدش شتافت.برای شادی روحش فاتحه ای نثار کنید.
سلام.مستند نیمه دوم دارای چند نوع مقابله دو به دو است.یک مقابله ، مقابله انتخابات 88 و 92 بود که در مورد انتخابات 88 ، به صراحت صحبت شده و در مورد انتخابات 92، در متن کل فیلم، اشاره هایی شده است.
چیزی که در هر دو انتخابات مشترک است، تحلیل های نادرست خواص دو جریان اصلاح طلب و اصولگراست و هر دو جریان، چوب این تحلیل های نادرست را خوردند و متاسفانه همچنان می خورند.
این تحلیل های نادرست ناشی از ندیدن نمیه دومی هاست.مردمی که در رسانه ها جایی ندارند.هیچ کجا دیده نمی شوند.حرفشان را کسی نمی فهمد.مدل تحلیلی آنها برای خواص، تعجب آور است.برای همین ها، در محاسبات، محسوب نمی شوند و اتفاقا اینها هستند که در انتخابات تعیین کننده اند.
یک مثال کوچک بزنم.شاید کمک به بحث بکند.
میزان مشارکت مردم در شهرهای بزرگ در انتخابات کم است.میزان مشارکت مردم در روستاها در انتخابات بالای 80 درصد است.مردم در روستاهایی که در هنگام ساخت مستند به آنجا سفر کردم، بالای 70 درصد به روحانی رای داده بودند.درصد رای روحانی در شهرهای بزرگی مثل تهران، اصفهان، مشهد و اهواز، زیر میانگین رای کشوری او بود.خواسته مردمی که در روستاها به روحانی رای دادند، بسیار متفاوت از خواسته روشنفکرانی بود که در شهر ها از روحانی حمایت کردند.

با دانستن مطلب بالا ، نتیجه چه می شه؟
همه نتایج رو نمی گم.اما مهمترینش اینه که کسانی سر رشته انتخابات در دستشان است که نیمه دومی هستند اما خواص اصلاح طلب و اصولگرا، این نیمه دومی ها را در محاسبات خودشان ، نمی آورند.نتیجه این می شود که اصلاح طلب ها از نتیجه انتخابات 88 و اصولگراها از نتیجه انتخابات 92 متعجب می شوند.تفاوتشان فقط در نحوه برخورد با این تعجب است.اصلاح طلب ها نمی پذیرند و مملکت رو به آشوب می کشند اما اصولگراها می پذیرند و از زندگی نا امید می شوند.
این ها همه ناشی از نشناختن نیمه دوم مردم است.کسانی که در تلوزیون و سایر رسانه ها جایگاه حداقلی دارند و فقط می توانند حرفشان را به مسئولین کشور از یک طریق بزنند.آنهم آرای انتخاباتی اینهاست.
اما متاسفانه بازهم همین مسئله نفهمیدن خواص ، هر بار تکرار می شود.
مثال دوم را که بزنم بیشتر متوجه ماجرا می شوید.
پیش از تهیه نسخه نهایی فیلم، چند جایی اکران خصوصی داشتم.در یکی از این اکران ها، در کنار افرادی بودم که خودشان رو تئوری پرداز اصولگرایی می دونستند(البته در نسل جوان).برای بعضی از اینها دیدن اینکه یک نفر بگوید من به آقای روحانی رای دادم چون رهبری به ایشون مسئولیت هایی رو قبلا سپرده بودند، جای تعجب داشت.وقتی در فیلم می دیدند یک نفر می آید و می گوید به روحانی رای دادم به خاطر روحانی بودنش، می خندیدند.
از نظر این شبه خواص، کسانی که به روحانی رای دادند ، حتما باید زاویه ای با نظام و رهبری و اسلام داشته باشند.نمی شه کسی پیدا بشه که برای حمایت از رهبری به روحانی رای داده باشه.
از اونجا که در کلیت فیلم، مصاحبه های فراوانی از این جنس وجود داشت، این دوستان حسابی به هم ریختند.
اما ای کاش به جای عصبانیت و تمسخر روستایی ها، می فهمیدند که مردم مدل دیگری از تحلیل را در زندگی خودشان دارند.در حقیقت مردم جناحی به سیاست نگاه نمی کنند.مردم فراجناحی هستند.البته منظورم از لفظ مردم، اکثریت مردم است که در گروه نیمه دوم قرار داده می شوند.
همین اشتباه رو سال 88 بعضی از اصلاح طلب ها انجام دادند.این ها در اون سال دوگروه بودند.یه گروه که می دونست تقلبی نشده ولی عمدا طرفدارانش رو به آشوب خیابانی دعوت می کرد و گروه دیگه که فکر می کرد مردم جناحی رای می دهند و برایشان باور پذیر نبود،مردم به احمدی نژاد رو بیاورند و به او رای داده باشند.همین هم سبب شد در ذهنشان توهم تقلب شکل بگیرد.
هر دو گروه چوب ندیدن و نفهمیدن نیمه دومی ها را خوردند.خواستند خواسته های خود را به این نیمه دومی ها سرایت بدهند اما ...
سلام.تقریبا دو سال پیش بود که دغدغه مند شدم روی موضوعی مثل کشتار حجاج توسط آل سعود مستندی بسازم.اون زمان تازه داشت، تظاهرات مردمی در بحرین شکل می گرفت.بنابراین نیاز بود که ریشه این خاندان فاسد آل سعود، بیشتر برای مردم شناسانده بشه.
البته تجربه فیلم سازیم اون زمان زیاد نبود.اما مصمم بودم یه کاری بکنم.چند تا از دوستان اعلام کردند می تونند بیاند کمک کنند تا این مستند ساخته بشه.یه مدت که گذشت تنها شدم.هر کسی رفت دنبال مشکلات زندگیش.این مستند پشتیبان مالی نداشت.خیلی سخت و طی مدت زمان زیادی تونستم آدم هایی رو پیدا کنم که مصاحبه با اونها به درد کارم بخوره.گاهی تنها می رفتم برای ضبط مصاحبه و گاهی دوستانی لطف می کردند همراه می شدند.هر چی سعی کردم فیلم هایی که گرفته بودم رو به یک باره تدوین کنم، نمی شد.نمی دونم حکمتش چی بود.
توی این دوسال هر مطلبی در مورد کشتار حجاج می دیدم یا بهم معرفی می شد، تقریبا ازش نمی گذشتم.عکس ها و فیلم هایی که وبسایت ها قرار داده بودند رو دانلود می کردم.خیلی ها از آدم های معروف، حاضر به همکاری نشدند.

پیدا کردن سند و مدرک هم خودش کلی سخت بود.همه چیز به مرور زمان جمع شد.فیلم نامه مستند هم طی دوسال نوشته شد.خیلی وقت ها مشغولیت های زندگی، سبب می شد سراغ این موضوع نرم.بعضی وقت ها از اینکه این مستند بتونه به پایان برسه خیلی نا امید می شدم.ماه ها پشت سر هم می گذشت اما دغدغه به پایان رساندن این مستند رهام نمی کرد.
این اواخر دیگه روی دیدن شهدای حج رو توی بهشت زهرا(س) نداشتم.برای همین کمتر مشرف می شدم.حس می کردم حسابی زیر بار دین اونها قرار دارم.
تنها بودم اما خدا با من بود.بالاخره فرصت شد و تدوین های نیمه کاره و فیلم نامه نیمه اصلاح شده رو شروع کردم به پایان رساندن.تو گویی که قدرت خدا، در من دمیده شده بود.کاری که دو سال حسرت به پایان رساندنش رو داشتم، در عرض شاید یک هفته به پایان رسید.
نمی دانم چرا اما شاید شهدا می خواستند، این مستند در این برهه از زمان ساخته بشه.
فقط مونده بود انتخاب موسیقی فیلم.اشکم در اومد.هر چی موسیقی توی آرشیو داشتم به کار بردم اما هیچ کدوم به مستند نمی خورد.ماه محرم شروع شد.خدا بردم هیئت.اونجا به امام حسین(ع) متوسل شدم که بتونم کار رو به آخر برسونم.برگشتم خونه و چند گیگ موسیقی بی کلام دانلود کردم.عجیب بود اما همونی که دنبالش بودم به لطف خدا پیدا شد.همه کارهای مستند رو خدا جلو برد.من هیچ کاره بودم.ادعای اخلاصم نمی شه.دارم راست می گم.
ان شاالله بیشتر در مورد این موضوع صحبت می کنم.
سلام.خدا توفیق داد و امسال عاشورا در مراسم خیلی زیبای فکه حضور داشتیم.واقعا دل چسب بود.از اونجا که روحیه خبرنگاری دارم، اول به سرا اصل مراسم می رم و بعد حواشی اون رو پر رنگ می کنم.
ظهر رسیدیم فکه.اتوبوس های زیادی اومده بودند اونجا،عمدتا از تهران و شمال و اراک و قزوین و کرج.به خاطر بارونی که روز قبلش اومده بود، هوا خیلی با طراوت بود.حال و هوای فکه هم مثل همیشه، حزین و دلنواز.انگار داری توی آسمون ها پر می زنی.شروع کردم به مصاحبه با مردم.جالبش این بود که مردم همه شون دو تا نکته رو تکرار می کردند.انگار ، قلب هاشون به هم وصل بود.شاید با یه نخ نامرئی به هم تقلب می رسوندند.همه می گفتند دلمون از حال و هوای شهر گرفته.اومدیم اینجا که فاصله بین زمین و آسمون خیلی کمه.
راست می گفتند.قشنگ می شد ، آسمون رو حس کنی.همه خاکی و پابرهنه. کسی نمی خواست ، خاکی که خون شهدا، روش ریخته رو لگد مال کنه.ورودی دروازه فکه، کلی کفش ریخته بود.
نماز ظهر و عصر، سر موقع و خیلی سریع خونده شد.مراسم شروع شد.گودال قتلگاه فکه، مثل دستی شده بود که مردم رو توی مشتش جمع کرده بود.خیلی مهربانانه.همه سیاه پوش.روی زمین نشسته بودند.از امام حسین(ع) و یارانشون یاد می کردند.حاج سعید هم اضافه شد.سعید قاسمی. گفت نگذاریم یه بار دیگه جام زهر رو به خورد رهبرمون بدهند.می گفت اون زمان که قطعنامه رو پذیرفتیم، سه روز بعدش دوباره عراق به ما حمله کرد.چندین هزار اسیر تو این سه روز از ما گرفت.می گفت تقصیر خواصه.
سه تا شهید تازه تفحص شده آوردند.حاج سعید گفت نمی دونم چی می شه که هر وقت اوضاع کشور به هم می ریزه، سر و کله این بچه ها از زیر خاک پیدا می شه.
بعدش مداحی بود و گریه.حال و هوای خاصی بود.بعد از مراسم با هر کی مصاحبه می کردم می گفت نمی تونم این حال و هوا رو توصیف کنم.بعضی ها هم وقتی می خواستم باهاشون صحبت کنم، اشک از چشماشون جاری می شد.همه یاد کربلا افتاده بودند.می گفتند اینجا هم از نظر مادی به کربلا نزدیکه هم از نظر معنوی.آخه بچه ها توی قتلگاه فکه، تشنه شهید شده بودند.خدایشان بیامرزاد.ما مردم ایران رو سربلند کردند.سه روز با تشنگی جنگیدند و تسلیم نشدند.شهادت گوارای وجودشان.

خدا رو شکر می کنم که توفیق داد اون روز اونجا باشم.شاید امام حسین(ع) نیم نگاهی به گناهکارانی مثل من انداخته باشه.شاید. ان شا الله
اما حواشی
همه خوبی ها رو گفتم اما این به معنی انتقاد نکردن نیست.انتقاد می کنم تا شاید سال دیگر، مراسم بهتر برگزار شود.
حاشیه 1: مداحی خوب بود اما در قسمتی از مراسم، مداح محترم برای اینکه اشک مردم رو در بیاره، یه دختر بچه رو از مادرش گرفت.چند بار او را هل داد و کشید تا بچه به گریه افتاد.بعد مادر بچه بی تاب شد.مداح از دادن بچه به مادرش جلوگیری کرد.مثلا می خواست وضعیت بچه های امام حسین (ع) رو در روز عاشورا بیان بکنه.
حرف من به این برادر محترم اینه که نباید برای نمایش ظلم ، خودت ظالم بشی.گریه انداختن یه بچه بی گناه توی جمع، هر چند بتونه اشک مردم رو در بیاره اما هدف وسیله رو توجیه نمی کنه
حاشیه 2: خیمه هایی توی فکه برپا شده بود که در آخر مراسم چند نفر با لباس بنی امیه آمدند و اونها رو به آتش کشیدند.این کار نمونه سازی خوبی بود اما روی خیمه ها اسم مقدس امام حسین(ع) چاپ شده بود که با آتش زدن خیمه ها، این اسامی مقدس هم آتش گرفت.این نوعی بی حرمتی نسبت به اسم مقدس یکی از اهل بیت (س) است.ان شا الله این اشتباه سهوی در مراسم سال های آینده تکرار نشود.
حاشیه 3: اتوبوس هایی که از تهران با اونها به سمت جنوب حرکت کردیم، مسئولینی داشت که احتمالا این کاره نبودند.خیلی مردم اذیت شدند و بعضی ها هم حسابی شاکی بودند.ناهماهنگی زیاد بود.اطلاع رسانی ضعیف بود.امکانات هم محدود و اتلاف وقت هم تا دلت بخواد و البته پاسخگویی هم ناکافی.ان شا الله سال دیگه از افراد دیگه ای در این امر مهم استفاده شود تا مردم توجهشان از معنویت مناطق دفاع مقدس، به شکایت از وضع مدیریت اردو پرت نشود.
همه این حواشی یک طرف اما حال و هوای فکه در روز عاشورا یک طرف دیگه.خدا قسمت شما هم بکنه ان شا الله.
سلام.درست در روزهای محرم چهار سال پیش بود که حادثه تلخی در دانشگاه شریف رخ داد.
پس از توهین های زشتی که فتنه گران در روز عاشورا به ساحت امام حسین(ع) روا داشتند، مردم ایران در روز 9 دی ماه ، با به خیابان ریختن، خواستار محاکمه سران فتنه (از جمله برخی از افراد خانواده هاشمی رفسنجانی)شدند.

یادم هست.اون روز ما هم قرار بود از دانشگاه هیئتی سینه زنی راه بیندازیم و به مردم بپیوندیم و البته این عمل درست در فصل امتحانات پایان ترم بچه ها بود اما ماشاالله به غیرت بچه های شریف.صف در صف، جمعیت زیادی از اونها، میدان جهاد بزرگتری از جهاد علمی پیدا کرده بودند و آمده بودند که بگویند ما هر چه داریم ، از خاندان اهل بیت پیامبر(ص) داریم. وقتی سینه زنان از دانشگاه خارج شدیم و پیاده مسیر دانشگاه تا میدان انقلاب اسلامی را طی کردیم، موج جمعیت به شدت ما را متحیر کرده بود.آنچه که آنروز دیدم در خاطراتم در همین وبلاگ موجود است.
وقتی نزدیک غروب برگشتم به دانشگاه، یکی از بچه ها پیامک زد که خیمه امام حسین (ع) رو آتیش زدند.سریع خودم رو به ساختمان ابن سینا رسوندم.اونجا خیمه ای برپا شده بود بنام حسینیه امام خمینی (ره) که هر روز بعد از نماز ظهر و عصر، بچه ها سینه زنان از مسجد دانشگاه به اون سمت می آمدند و اونجا عزاداری می کردند.
دیدن منظره سوخته شدن این حسینیه، برایم قابل تحمل نبود.خیلی ناراحت شدم.نفرتم از فتنه گران چند برابر شد.یادم هست در روزهای قبل که ما در دسته های عزاداری می گفتیم حسین، یکی از اون عقده ای هاشون آمد کنار دسته و داد زد میرحسین!!! ما هم کاری به کارش نداشتیم و به سینه زنی مشغول بودیم.اما نمی دونستم ، این میرحسین که در مقابل حسین قرار گرفته، تبدیل می شه به آتش زدن خیمه عزاداری امام حسین(ع).
متاسفانه هر چه بعد از این ماجرا ، بچه ها پیگیری کردند که مسببان این عمل موهن مجازات بشوند، نتوانستند راه به جایی ببرند.اون زمان خیلی از دست دکتر سهراب پور، رییس سابق دانشگاه شریف و آقای لشکری ، مسئول حراست وقت و حاج آقا مرتضوی، مسئول نهاد رهبری در اون موقع دلخون بودیم.
سهراب پور اصطلاحی را برای اغماض اعمال فتنه گرانی که اون زمان منتسب به انجمن اسلامی دانشجویان! بودند، استفاده می کرد. می گفت من برخورد پدرانه با اینها دارم!!!
حاج آقا مرتضوی هم یادم هست که دفتری در ساختمان نهاد رهبری به عده ای از دانشجوهای سکولار و کمونیست داده بود، به نام دفتر مطالعات فرهنگی!
از آقای لشکری هم ، هم بچه ها ناراحت بودند و هم نگهبان های دانشگاه.اون زمان با بعضی از نگهبان ها که دوست بودم و پای درد دل اونها نشسته بودم، مدام از رفتار بد لشکری با اونها گله مند بودند.
اما بشنوید از نتیجه عمل
آقای لشکری و حاج آقا مرتضوی و دکتر سهراب پور، چوب برخوردهای پدرانه با توهین کنندگان به امام حسین (ع) رو خوردند و برکنار شدند.انجمن اسلامی دانشجویان هم به علت نقض مکرر قانون و عدم برگزاری انتخابات تعطیل شد.(متاسفانه در دولت جدید، زمزمه هایی از تشکیل مجدد این لانه فتنه به گوش می رسد).
در زیر بخشی از مستند خاکسترهای داغ که مرتبط با ماجرای به آتش کشیده شدن خیمه امام حسین(ع) را مشاهده می کنید.
و لا حول و لا قوه الا بالله
سلام.تیزر مستند نیمه دوم روی سایت آپارات قرار گرفت.می تونید از این لینک اون رو تماشا کنید یا از این لینک دانلودش کنید.

سلام.سال قبل، مستندی به نام مزیت دوم کار می کردم که مرتبط به مسائل و مشکلات و نقاط قوت کشاورزی بود.نسخه اولیه این فیلم، بیش از یک ساعت زمان داشت که بنا به پیشنهاد آقای وحید جلیلی ، بنا شد کمتر بشه.بنابراین قسمت هایی از مستند حذف شدند.از اونجا که این قسمت ها در بردارنده درد دل های مهمی از کشاورزان در مناطق مختلف ایران بود، به دنبال اون رفتم که بتونم ، این قسمت ها رو بعد از مدتی انتشار بدم.
به لطف خدا و کسب اجازه ای که از تهیه کننده گرفتم، این قسمت ها را در سایت آپارات منتشر کردم.
این فیلم مرتبط با شکایت کشاورزان از وضعیت بد کود و سم و کمبود آموزش های مورد درخواست اونهاست.همچنین وضعیت اسفناک نهادهای دولتی که بایستی حامی اونها باشند اما در عمل ، این کشاورزان گفتند چیز زیادی ندیدند.
شما رو دعوت می کنم به دیدن این قسمت از فیلم در این لینک یا دانلود در این لینک
البته دوستانی هم ابراز تمایل کرده بودند که کل فیلم رو دانلود کنند.متاسفانه از پارسال قراربوده که سایت جشنواره عمار ،این فیلم رو برای دانلود قرار بده که لینک دانلودش خرابه.همچنین با اینکه این موضوع رو با دبیر جشنواره عمار در جریان گذاشتم اما هنوز لینک خراب سر جاش باقیه.من هم بدون اجازه تهیه کننده اجازه انتشار اینترنتی اش رو ندارم.شرمنده.
سلام.وقتی داشتم نسخه اولیه این فیلم رو اکران خصوصی می کردم، دو تا سوال مهم از من پرسیده شد.اول این که چه طور تونستی با این همه آدم مصاحبه کنی؟ و دوم اینکه دستگیرت نکردند؟ و یا به بیان دیگه فضا امنیتی نبود؟
پاسخ سوال اول رو با ذکر خاطره ای از سفر شمال این مستند می گم.در اون سفر، یکی از دوستانم به عنوان فیلم بردار همراه من اومده بود.روز اول که رفتیم داخل شهر ساری مصاحبه بگیریم، حسابی کلافه شده بود. می گفت من روی تو رو تو صحبت با مردم ندارم.دوست ندارم توی یه جای شلوغ فیلم بگیرم.(البته همه این حرف ها در صورتی بود که دوست عزیزم که مثل داداشم می مونه، فقط بحث دوربین دوم رو پیگیری می کرد و مصاحبه ها همه با خودم بود.)
به هر حال، فرداش که رفتیم توی مناطق روستایی بندپی شرقی بابل، این بنده خدا ، خیلی راحت تر کارش رو انجام داد.

اولین چیزی که بعد از توکل به خدا ،شما به عنوان فیلم ساز باید حواستون بهش باشه صمیمیت در کمترین زمان ممکن است.برای این منظور باید کم رویی رو کنار بگذارید.به بیان دیگه پر رو باشید.نه بی ادب. یعنی طرف مقابل که برای اولین بار داری می بینیش، مثل دوست چندین و چند ساله شما باشه.لبخند بزنید و مردمی رفتار کنید.اول از همه هم ، ازش اجازه مصاحبه بگیرید.ولی تا جواب کامل نداده ، فیلم برداری رو شروع کنید.فوقش اگه بدش اومد(که خیلی کم پیش میاد) ازش تشکر کنید و برید سراغ نفر بعد.
اما جواب سوال دوم. نه اصلا فضا امنیتی نیست.مردم خیلی خوش برخوردند.خیلی از روستاهایی که رفتیم، مردم اصرار فراوان داشتند که یه چایی هم که شده بریم مهمونشون باشیم اما خب ما زیاد بودن کار رو بهانه می کردیم و با محبت، جواب منفی بهشون می دادیم.بهانه که چه عرض کنم.واقعا کار ما فشرده بود.در مدت زمان کمی که یک روستا بودیم باید با افراد زیادی مصاحبه می کردیم.
دشمنان ما دوست دارند ایران رو یه کشور امنیتی خطرناک جلوه بدهند اما وقتی جلو می ری می بینی که حقیقت جز صفا و صمیمیت نیست.
البته من مجوز فیلم برداری داشتم و فقط یک بار نیروی گشت پلیس ازم اون رو خواست و وقتی نشانش دادم، گفت موفق باشید.
نکته مهم اینه که مردم روستا، بعد از گذشت این همه سال، چون زیاد دوربین و خبرنگار سراغشون نیومده، خیلی حرف برای گفتن دارند و به همین دلیل از این مدل کارها استقبال می کنند.به خصوص وقتی که می بینند تیپ و مدل صحبت کردن شما، زیاد مثل طبقه نخبه ها و روشنفکرها نیست، احساس غرابت بیشتری با شما پیدا می کنند.
برای بر قرار ارتباط صمیمانه که جزء لوازم مستند سازیه، پر رو بودن (نه به معنای بدش) رو فراموش نکنید.
سلام.نیرو محرکه اولیه ساخت مستندی پیرامون یافتن چرایی رای نیاوردن جبهه اصول گرا، مسئله ای بود که از یک تو گوشی شروع شد.نتیجه انتخابات مثل یک توگوشی محکم از جانب خدا به من و امثال من بود که با خیال راحت نشسته بودیم و مطمئن بودیم تحلیل های درستی داریم.

سلام.اخباری که چند وقت گذشته به گوش رسید و وقوع آن از دولت آقای روحانی بعید به نظر نمی رسید ، گفتگوی تلفنی با او و اوباما بود.
برای بررسی بیشتر این موضوع و اینکه این ارتباط آیا به نفع ایران است یا خیر، باید چند نکته را یادآوری کنم.
زمانی ارتباط دو کشور می تواند سازنده و برای هر دو دارای سود باشد که چند فاکتور مهم وجود داشته باشد.اول اینکه جنس اختلافات، از جنس اختلاف سلیقه باشد نه اختلاف عمیق ایدئولوژیک.دوم اینکه منافع مشترکی میان دو کشور وجود داشته باشد.سوم اینکه هر دو کشور به دنبال کم کردن تنش ها باشند.
اینجاست که مثلا ایران می تواند مذاکره ای بر اساس منافع ملی داشته باشد.مثلا مذاکرات میان ایران و پاکستان و هند بر سر خط لوله انتقال گاز صلح، چنین ویژگی هایی را دارد.نه اختلاف عمیق ایدئولوژیک بین ایران و این کشورها وجود دارد و نه این کشورها به دنبال افزایش تنش ها هستند .همچنین ایران تولید کننده و آن دو کشور دیگر مصرف کننده هستند و می توان براساس این منفعت مشترک بر سر میز مذاکره نشست.
اما...
بر خلاف دوستانی که فکر می کنند اختلاف مابین ایران و آمریکا بر اساس سلیقه هاست یا بر اساس چند تا شعار و یا هر مورد سطحی دیگر، باید گفت جنس این مسائل از جنس نفی و اثبات است.یعنی کسی به دنبال وقوع چیزی هست و کسی به دنبال عدم وقوع آن.بارزترین مورد وجود اسرائیل یا عدم وجود اسرائیل است که هیچ مرز مشترکی میان خواسته های ایران و آمریکا در آن وجود ندارد.از این قبیل مثال ها بسیار زیاد است که چند مورد آنرا در زیر می آوریم.
1- ایران انرژی هسته ای می خواهد اما امریکا می خواهد این حق را از ایران سلب کند
2- ایران خواهان خاورمیانه ای عاری از بمب اتمی است اما امریکا بمب اتم را حق مسلم اسرائیل می داند
3- ایران خواهان لغو تحریم ها و بازگرداندن تمامی اموال بلوکه شده در امریکاست و امریکا خواهان افزایش فشار اقتصادی به ایران
4- ایران یاری مظلومان و مستضعفان را وظیفه می داند و امریکا نابودی مستضعفان را می خواهد(نمونه این مسئله امروز در سوریه دیده می شود)
5- ایران به دنبال حفظ استقلال کامل است اما امریکا به دنبال بازگرداندن وابستگی ایران به خود است (همانگونه که زمان شاه بود)
6-زمینه سازی حکومت امام زمان(عج) جزء مسائل مهم ایران است و زمینه سازی حکومت دشمنان او جزء خواست های فرماسون های حاکم بر امریکاست
7-ایران خواهان حضور دین در عرصه سیاست است اما امریکا خواهان محدود کردن آن به زندگی فردی است
و ...
تمامی این مسائل از جنس نفی و اثبات است و هیچ نقطه مشترکی در مذاکرات میان دو کشور نمی توان در آن یافت و البته هیچ کدام حاضر به عقب نشینی از این مواضع نیستند (البته بجز آنچه که در زمان اصلاحات روی داد و منجر به تعطیلی تمام فعالیت های هسته ای ایران شد)
کسانی که فکر می کنند و امیدبسته اند که ارتباط با امریکا می تواند به نفع آنها (لا اقل زندگی اقتصادیشان) باشد، امریکا را خوب نشناخته اند.جنس امریکایی ها از جنس کوتاه بیا تا ما هم کوتاه بیاییم نیست.جنسشان از جنس کوتاه بیا تا ما یک قدم بیشتر به تو فشار بیاوریم است.
هر قدم عقب نشینی ما در این برهه مساوی یک قدم پیشرفت آنهاست.اگر مشکل امریکایی ها با ما بر سر مسائل و منافع بود، چه منفعتی بهتر برای شرکت های امریکایی که بیایند و در پروژه های نفتی ایران سرمایه گذاری کنند اما کسانی که امروز اداره امریکا را بدست گرفته اند با اصل اسلام و اصل استقلال ما مخالفند.بنابراین حاضرند سودی که می توانست در جیب شرکت های غربی برود را نادیده بگیرند و هنوز خواهان دشمنی با ما باشند.
در زمان امام حسن (ع) همه کسانی که حاضر نبودند در مقابل معاویه بایستند و سختی آنرا تحمل کنند، دل بسته بودند که به نحوی به این امام بزرگوار فشار بیاورند ، تا بلکه با دوستانه شدن رابطه امام حسن(ع) و معاویه، زندگی مادی راحتی داشته باشند.صلح امام حسن(ع)به دلیل این گونه افکار نادرست اتفاق افتاد اما تاریخ می داند که پس از آن چه وحشی هایی بر مردم کوفه و برای چندین سال حاکم شدند و چه بلاهایی بر سر مردم دنیاپرست آن آوردند.
بر فرض که مذاکراتی میان ایران و امریکا رخ داد.بدون نیاز به صرف وقت بیشتر به راحتی نتیجه این مذاکرات معلوم است.نتیجه عقب نشینی ایران و عقب ننشینی امریکا و اوضاع بدتر اقتصادی است که دامان راحت طلبان را خواهد گرفت.
البته شاید این اتفاق باید بیفتد که افرادی که امید به امریکا بسته اند، از خواب غفلت بیرون بیایند و بفهمند که اشتباه می کردند.اما این فهم متاسفانه با پرداخت هزینه هایی بعضا غیرقابل جبران خواهد بود.
دوباره شما را ارجاع می دهم به مذاکرات بی نتیجه ای که زمان اصلاحات بر سر موضوع هسته ای ایران رخ داد و نتیجه ای جز ضرر همه جانبه کشور در زمینه استقلال، علم و فناوری و خودباوری نداشت.
خدا کند که همه مردم ما آگاه شوند که روزی رسان خداست نه امریکا

سلام مجدد. در بخش قبل بحث تا اینجا ادامه پیدا کرد که دیدگاه های مقام معظم رهبری به مبحث هنر و موسیقی رو کنکاش کردیم.در زیر ادامه برداشت بنده از دیدگاه های ایشون رو به معرض دید شما می گذارم.
مقام معظم رهبری (حفظه الله) اعتقاد دارند که: در موسیقی با کلام، کلام باید اصل باشد و موسیقی آنرا همراهی کند.موسیقی نباید انسان را از خدا دور کند.پس موسیقی حد حلال و حد حرام دارد که هنرمند وظیفه دارد حد حلال آنرا بشناسد.
هنر نمی تواند هدفی را دنبال نکند.همین هنر می تواند سبب نجات یک ملت شود.این مدل هنر در موسیقی غربی بیشتر از موسیقی ایرانی و عربی یافت می شود.چرا که محل رشد موسیقی منطقه ما ، در دربار خلیفه و سلاطین خوش گذران بوده و اینها موسیقی شرقی را به سمت نادرست کشیدند.
به طور خلاصه می توان دیدگاه مقام معظم رهبری را در چند جمله توضیح داد.هنر ( مانند موسیقی) ، باید ابزاری شود تا هدف بزرگی را که نزدیکی انسان به خدا و نجات ملت است ، به مردم منتقل کند.این حد حلال هنر است و مورد نیاز هم هست.زمانی این حد حلال به وقوع می پیونند و به کمال می رسد که خود هنرمند ، برپایه اسلام زندگی و فکر کند.
بنابر این با احترام به مراجعی که کلا موسیقی را حرام می دانند، ملاک ما در استفاده از موسیقی در فیلم ، نظریات هدف گرای مقام معظم رهبری است .
عزیزانی که از باب احتیاط ، از استفاده از موسیقی در فیلم خود پرهیز می کنند هم در حقیقت بیش از نیاز مته به خشخاش می گذارند .چرا که وقتی نظر ولی فقیه استفاده از موسیقی حلال در جهت اهداف متعالی است، این احتیاط کاری ها ، در صراط تعادل نخواهد بود.
از آنجا که شیطان هم از افراط ضربه می زند و هم از تفریط، بنا دارم سخنی افراطی از فردی به نام مشایی را نقد کنم که متاسفانه در میان برخی انسان های ساده لوح و سطحی ، پذیرفته شده است.
جناب مشایی! معتقد هستند که مخالفت برخی از علما با موسیقی به خاطر درک نکردن آن است.بنابراین ، این علما از درک دنیای شاعر و هنرمند عاجزند. اگر هنر و موسیقی در جامعه در جامعه ای اهمیت داده نشود ، آن جامعه منزوی و افسرده می شود.همچنین موسیقی انحرافی قطره ای از دریای بی کران موسیقی است و در نهایت گفته اند :اگر موسیقی را از فیلم حذف کنیم دیگر آن فیلم روح ندارد و از دیدنش هم لذتی نمی برید.
نقد دیگاه افراطی مشایی:
چند مسئله را در نقد افراطی مشایی باید در نظر داشت:
1-مخالفت مراجع تقلید با برخی از انواع موسقی بنا بر دلایل فقهی و استدلالی است نه بنابر عاجز بودن از درک موسیقی! بارها و بارها همه ما در جامعه با انواع موسیقی های لهوی و غنا برخورد کرده ایم و چه بسا به پخش کننده این موسیقی بنابر وظیفه امر به معروف و نهی از منکر تذکر داده ایم.کسی نمی تواند بگوید موسیقی حرام وجود ندارد و این که گفته شود فلان موسیقی حرام است به دلیل نفهمیدن آن نیست.لحن توهین آمیز مشایی و هم اعتقادان آنها به کسانی که با پشتوانه و فلسفه به مخالفت با موسیقی حرام پرداخته اند ، موید بی پایه بودن نظر موافقان مشایی است.
2-علت افسردگی جامعه ، دوری از موسیقی و هنر ( به تعبیر مشایی) نیست بلکه بنابر آیات قرآن ، آرامش و سلامت جامعه در گرو عمل به دستورات دین خدا و یاد خداست.آن چیزی که این روشنفکران سیاه فکر در موسیقی یا هر هنر دیگری به دنبالش هستند، بدون خدا ، تنها می تواند نقش قرص مسکن را بازی کند نه آرامش حقیقی و دائمی را سبب شود. در قرآن کریم می خوانیم : الابذکرالله تطمئن القلوب
3-اتفاقا حجم موسیقی حرام در مقابل کل موسیقی در دنیای امروز، قطره در مقابل دریانیست بلکه دریا در مقابل دریاست. همه ما نمونه های بسیاری را سراغ داریم که کم هم نیستند.آقای مشایی نمی توانند با این مثال اشتباه ، دریای موسیقی حرام را تطهیر کنند.
4-جناب مشایی معتقد است که هدف از زندگی لذت بردن است.این حرف غلطی است که در ذهن بسیاری از مردم ساده لوح هم تکرار می شود.بنابر این استفاده از موسیقی را سبب رسیدن به لذت می دانند.
این در صورتی است که هدف زندگی رسیدن به کمال است نه نهایت لذت. و موسیقی در فیلم اگر استفاده می شود ، به خاطر لذت بردن صرف از آن نیست بلکه مهمتر از آن هدفی است که موسیقی به همراهی او می شتابد.بنابر این لذت گرایان ، موسیقی را در فیلم نمی فهمند.
بحث تجربی: آن چیزی که در طی مدت زمان فیلم سازی ام تا کنون به آن رسیده ام اینست که یک مستند ساز باید چند برابر یک فرد عادی موسیقی ها و ارتباط آنها با نماها را بشناسد.استفاده از موسیقی حلال در طی زمان تدوین ، کم کم به انسان را به سمت انواع خاصی از موسیقی (بنابر موضوع فیلم ) می کشاند.اکثرا تمایل بر اینست که آرشیوی از موسیقی های بی کلام و حتی الامکان آرام و تاثیر گذار توسط تدوین گران جمع آوری شده و به کار برده شود.باید اذعان کنم که استفاده از موسیقی حلال به عنوان چاشنی و کمک کننده هدف فیلم ، بر قدرت تاثیر گذاری فیلم می افزاید.
نتیجه گیری:موسیقی هدف نیست.حلال و حرام دارد.به کاربردن حلالش در فیلم ، بر قدرت فیلم می افزاید.پس با این شرایط استفاده از موسیقی در فیلم و مستند ، نه تنها حرام نیست بلکه کمک کننده به هدف فیلم هم هست.
یک تذکر: موقع تدوین فیلم ، تدوین گر موسیقی های بسیاری را امتحان می کند تا بهترین را انتخاب کند.گاهی این کار چند ساعت طول می کشد.اثری که از مدت زمان طولانی شنیدن انواع موسیقی در ذهن ایجاد می شود یکی از مضرات آن است.مثلا در ذهن شما یک موسیقی شروع به نواختن می کند و به سختی می توانید آنرا متوقف کنید.ممکن است همین امر موجب بی خوابی هم شود.
همانند هر دارویی که عوارضی دارد، استفاده و انتخاب موسقی حلال در فیلم توسط مستند ساز از این مدل عوارض خالی نیست.اما به هر حال به نظر من سودش بیش از ضررش است.
با تشکر.
منتظر نظرات شما هستم

سلام.بررسی موسیقی در فیلم مستند از جوانب مختلف صورت می گیرد.امروز می خوام این موضوع رو از دیدگاه نزدیک به شرع بیان کنم.
کلا دو تا دیدگاه اصلی در حیطه اسلام، در مورد استفاده از موسیقی در فیلم وجود داره.یکی اینکه موسیقی را کلا حرام می داند و استدلال آن احادیث فراوانی است که علیه موسیقی در کتب حدیث وجود دارد و دیگری موسیقی را در برخی موارد حرام می داند و شناخت آن برخی موارد را به عهده مکلف می گذارد تا خودش بتواند تشخیص دهد این موسیقی مناسب مجالس لهو و لعب هست یا نه.
در این بین دیدگاه سومی مطرح است که به خاطر رعایت احتیاط، کلا از استفاده موسیقی در فیلم پرهیز می کند.
البته دیدگاه افراطی افرادی همچون اسفندیار رحیم مشایی در مورد موسیقی وجود دارد که کلا شرع را از دخالت در موسیقی منع می کند که قابل نقد و خدشه است.
امروز قصد دارم که هم شناختی کوتاه در مورد موسیقی به شما بدهم و هم کمی این چهار دیدگاه را نقد کنم.
شهید آوینی دیدگاه های دقیقی پیرامون موسیقی دارند.به طور خلاصه ایشان معتقدند که موسیقی مانند کلام دارای محتوا نیست بلکه منتقل کننده حس است .بنابراین وسیله دریافت موسیقی، عقل نیست بلکه اعصاب یا حس است.همچنین از دیدگاه صوفیان ، موسیقی تنزل یافته آواهای ملکوتی می تواند باشد از طرف دیگر موسیقی چون از درون یک انسان شروع می شود، بیانگر حالت روانی داخل اوست .بنابراین واسطه گری انسان در میان ملکوت و ایجاد موسیقی مطرح است.
به بیان خودمانی ترش اینکه کلا هر هنری ( و از جمله موسیقی) از فیلتر ذهن سازنده آن می گذرد و بنابراین ، سازنده آن در الهی یا شیطانی شدن آن نقش مهمی دارد.
سوال مهم اینست که ما با اصل قرار دادن چه دیدگاهی ، به این موضوع بپردازیم.
از آنجا که در زمان غیبت امام زمان (عج) مراجعه به ولی فقیه برای امور دین و دنیای ما امری واجب است ، دیدگاه های مقام معظم رهبری در مورد موسیقی ملاک ما خواهد بود.این ملاک گیری زمانی قدرت بیشتری می گیرد که بدانیم شناخت ایشان از هنر ، شناختی عمیق و با مطالعه است و همچنین تعیین رییس سازمان عریض و طویلی همچون رسانه ملی ، بر عهده ایشان است و مراجعات مختلفی هم از آن سازمان به ایشان صورت گرفته است.همچنین دیدارهای پی در پی با هنرمندان و جوانان و مطرح شدن سوالات بسیاری در این جلسات در مورد موضوعاتی همچون موسیقی و هنر ، سبب شده متون قابل توجهی از دیدگاه های ایشان در دسترس ما باشند.
در زیر برداشت خودم را از صحبت های ایشان می نویسم.پیشاپیش این امکان را می دهم که برداشت من در برخی موارد قابل رد باشد.
از نگاه ایشان ، آن چیزی که در هنر مقصود است بهترین نوع هنر است.یعنی هنر وسیله باشد برای انتقال بهتر و زیباتر پیامی بزرگ.پس هنر هدف نیست.بلکه وسیله است و هدف همان پیام ازشمند است.بهترین هنر هم زمانی فراهم می شود که هنرمند اسلامی فکر کند، اسلامی زندگی کند یا لا اقل تلاش کند که این گونه باشد.
اگر هنرمند، هنر متعالی خود را به یادگار بگذارد، هر چند فردی فقیر و محتاج به نان شب باشد اما تاریخ ملت خودش را می سازد و مایه حفظ آبرو برای آن ملت می شود.
پس هنر مند باید نسبت به تاریخ کشور خود دغدغه داشته باشد.باید در آثارش ، مقابله ملت با پادشاهان ظالم و مبارزات انقلابی هم دیده شود.اما یا زبان و زیبایی شناسی هنر و البته حقیقتا داستان زندگی کنونی و تاریخی مردم ما (مثلا دفاع مقدس) بسیار زیبا قابل پرداخت است و هنرمندی که بی تفاوت نسبت به داستان ملت خود باشد، هنرش متعالی نخواهد بود.
هنر متعالی (مثلا در زمینه موسیقی) مانند خورشید خواهد درخشید و همه حتی مخالفان، در برابر آن کرنش خواهند کرد.
هنر (موسیقی ، نقاشی ، شعر و ...) می تواند سبب توجه به خالق جهان هستی شود همان گونه که در مثنوی مولوی، شعر ، این ارتباط را فراهم کرده است.
یکی از ملاک های شناخت موسیقی و کلا حرام از حلال اینست که ببینیم آیا این هنر ، پیوند میان اعضای خانواده را سست می کند و یا مستحکم.اگر این پیوند را سست می کند ، حرام است ( همانند عشق های مثلثی در سینما)
همچنین ایرانی و غربی بودن یک موسیقی در حلال و حرام بودن آن اهمیتی ندارد.بلکه محتوا مهم است که نباید این محتوا همانند بسیاری از موسیقی های قبل از انقلاب ، به سمت زن بارگی ، فساد و ابتذال دعوت کند.چه بسا یک موسیقی غربی ، بسیار عالی و عرفانی و سطح بالا باشد و استفاده از آن اشکال ندارد.
حافظ ، فقط به دلیل هنرمند بودن موفق نشد.بلکه یک درک عمیق فکری و فلسفی داشت و در هنرش ظاهر شد.
ادامه دارد...
سلام. سال قبل اخبار متفاوتی از درگیری ها بر سر خشکی زاینده رود منتشر شد. کشاورزان اصفهانی به خشک شدن زمین هایشان و انتقال بی رویه آب زاینده رود به استان های دیگر اعتراض داشتند.عاملی که سبب شده بود حاصل تلاش های یک عمر زندگی آنها از بین برود.سپس ماجرای ترکیدن لوله انتقال آب زاینده رود به یزد مطرح شد.در همان زمان مسئولان یزد اعلام کرده بودند که آب زاینده رود فقط به مصرف شرب مردم یزد می رسد و پرسیده بودند آیا مردم اصفهان خشکی گلوی مردم یزد را قبول می کنند؟
چند روز پیش به یزد رفته بودم.در نزدیکی ترمینال اتوبوس رانی تابلویی نصب شده بود که خلاف این ادعا را اثبات می کرد.
من به عنوان یک اصفهانی و مهمتر از آن یک ایرانی و مهمترین مطلب به عنوان یک مسلمان، خشکی گلوی مسلمان دیگری را نمی پسندم اما آیا استفاده از آب زاینده رود برای کارهای صنعتی ، در مناطقی که آب شیرین حکم طلا را دارد کار درستی است؟ آیا کسانی که این استفاده ناصواب از آب زاینده رود را می کنند، به فکر کشاورزان و زحمت کشانی که تنها درآمدشان ، همین کشت و کار است ، هستند؟ چرا خجالت نمی کشند؟ آیا از دست رفتن زیبایی شهر اصفهان و کم شدن درآمد توریستی کشور از این ناحیه، به بهانه بقای صنعت، کار درستی است؟
شاید بگویند از آب زاینده رود هنوز در صنعت یزد استفاده نشده.
اما باید در پاسخ گفت اگر نشده ، پس نصب این تابلو در کنار ترمینال اتوبوس رانی (که همه آن را می بینند) چه دلیلی دارد؟ آیا از یک مرض قلبی پرده بر نمی دارد؟آیا این عمل خلاف اتحاد ملی نیست؟
امیدوارم چنین طرحی واقعا در عمل پیاده نشود و مسئولین کشور نسبت به جمع آوری این تابلو و مجازات افرادی که آنرا نصب کرده اند اقدام بکنند.